تاریخ ایرانی بخش‌هایی از روایت‌های اردشیر زاهدی از روزهای آخر محمدرضا و ایام پس از مرگ او را زیر ذره‌بین برده است که اینجا می‌خوانید:
‌داماد سابق با وجود قرابت به شاه حتی پس از طلاق شهناز پهلوی، از بیماری محمدرضا پهلوی بی‌اطلاع بود. چنانکه روایت کرده: «در یکی از این روزها که حضورشان بودم چون ناراحت بودم و این‌ها، البته آنوقت من اینجا بودم بعد برگشتم رفتم آنجا یکبار، می‌آمدم می‌رفتم. مادرم اینجا مریض بود و غیره. بهشان عرض کردم که با این مطلبی که شما از مردم پنهان کردید هم به خودتان خیانت کردید هم به خانواده‌تان. بعد هم من چاکر انتظار نداشتم که اعلیحضرت از من پنهان… فرمودند اگر به تو مي‌گفتم می‌رفتی می‌گفتی به مردم.

عرض کردم خوب من اگر گفته بودم چون مردم متأسفانه ضعیف‌پسند و مریض‌پسندند و برای شما خون گریه می‌کردند اگر می‌فهمیدند شما مریضید. باری، البته دیگر… معلوم شد که متأسفانه اعلیحضرت چندین سال این مرض را داشتند و تا آنجایی که من اطلاع دارم و حدسیات هست پنج نفر از این اطلاع داشتند. اعلیحضرت خودشان، علیاحضرت شهبانو، وزیر دربار مرحوم علم، عرض شود که، نخست‌وزیر هویدا و پنجمی دکترشان ایادی که بعد دیرتر یک دکتر دیگر بهش اضافه می‌شود، دکتر صفویان.»

به گفته او «متأسفانه معلوم شد که هویدا شاید نخست‌وزیر به این دلیل نمی‌خواسته این… این به نظر من در تاریخ ایران بی‌نظیر است که یک چیزی هفت، هشت سال بین چند نفر باشد و محرمانه بماند چون در ایران معمولا تاریخ را که نگاه کردیم این چیزها سابقه ندارد، و این خوب، علیاحضرت فکر می‌فرمودند که ایشان چیز خواهند بود یعنی نایب‌السلطنه خواهند بود و قدرت دستشان خواهد بود.

آقای نخست‌وزیر فکر می‌کرده او می‌شود یک صدراعظمی و می‌تواند حکومت داشته باشد. آقای علم یا روی عشق به اعلیحضرت یا روی دستور اعلیحضرت. چون خدا می‌داند این‌ها هیچ کدامشان این دوتایی که آخری گفتم زنده نیستند. به‌هرحال، متأسفانه، آن‌طور که باید گفته می‌شد و مردم ایران می‌فهمیدند که پادشاهشان مریض است این گفته نشد و متأسفانه باید بگویم که اقلا در هفت سال اخیر بین هفت سال و پنج سال این عده از این جریان باخبر شدند و کاری نکردند.»

‌ اردشیر زاهدی به اختلاف در خانواده پهلوی پس از مرگ شاه اشاره کرده است؛ فرح نمی‌خواست با اشرف پهلوی در یک عکس دیده شود: «در اینجا یک چیزی که پیش آمد که یک خرده باعث ناراحتی و غیره شد، البته قبل از اینکه ما برویم آنجا، یک اختلاف خانوادگی بود بین والاحضرت اشرف و علیاحضرت شهبانو، و اصرار داشتند که ما می‌خواهیم برویم آنجا سر خاک، اصرار داشتند که والاحضرت اشرف با این‌ها عکس گرفته نشود با این‌ها و بچه‌ها. به من گفتند…حالا اختلافشان چی بود؟

همدیگر را هم ماچ می‌کردند ولی… گفتم من حقیقتش، تمام آن شب آنقدر خسته بودم. یک خرده رنجیده خاطر شده بودم از علیاحضرت (فرح) آن شب چون در حدود ساعت سه و نیم شبی که فردا تشییع جنازه است سلمانی خواسته بودند سرشان را درست کند که من معتقد بودم خب این صحیح نیست. عوض عزاداری و سرتان را… ولی البته خوب در عین حال قابل فهم است.

چون در روزی هستیم و در قرنی هستیم که یک خانم می‌آید بیرون بعد دیده می‌شود لباسش و سرش و کله‌اش… من هم داخل این چیزها نمی‌خواستم بشوم چون حقیقتا بخصوص آن روزها دیگر حوصله این حرف‌ها را نداشتم. فردایش هم که آمدیم در تشییع جنازه و آمدیم حرکت کنیم علیاحضرت (فرح) هی دو بار مرا صدا کردند که اردشیر، اردشیر به رئیس‌جمهور بگو که من باید دست راستشون باشم نه نیکسون.»

او در بخش دیگری از خاطراتش دو نکته را درباره رویکرد آمریکایی‌ها به انقلاب ایران مطرح کرده است؛ تلاش برای کودتای نظامی و موافقت آن‌ها با نخست‌وزیری بازرگان در دوره شاه: «احساس من این بود که با روابطی که با آمریکایی‌ها داشتم این بود که این‌ها دیگر حالا علاقه زیادی ندارند که اعلیحضرت بیاید آنجا. شبی با آقای زبیگنیو برژینسکی صحبت می‌کردیم که آن وقت صحبت از تهران بود. از من سؤال کرد که امرا دانه دانه این‌ها چطورند؟ گویا صحبت از کودتایی چیزی بوده که می‌خواست بداند.

گفتم والا از من چرا می‌پرسید. اغلب این امرا تحصیلاتشان بیشترشان در مملکت شما بوده بعد هم شما مستشار، شما بهتر از من باید بدانید. و هر موقعیتی و هر زمانی هم یک کسی را می‌پسندد و می‌بیند. یکی حالا ملاقات نبود در آن شب بود یا دفعه قبلش بود؟ آها، در قبل هم که می‌رفتم به ایران، به من گفت که ما برایمان فرق… آها، آن دفعه که می‌رفتیم که بعد از رئیس‌جمهور به من گفت، برای ما فرق نمی‌کند اعلیحضرت هر کس را می‌خواهند بیاورند نظر اعلیحضرت است. حتی این پیرها، اولین باری هم بود که من اسم بازرگان را، حتی این پیرمردهایی مثل بازرگان یا مثل انتظام. این آن وقتی است که قبل از اینکه من بروم.»

‌ زاهدی به رضا پهلوی توصیه کرده بود «شما خودتان را پادشاه خطاب نکنید. شما همان ولیعهد بوده باشید، مردم اگر به شما علاقه دارند که تردید ندارم هستند و به پدرتان، ولیعهدی هستید و می‌توانید حرف‌هایتان را کارهایتان را بکنید. در حال حاضر هم عجالتا مواظب باشید که اطراف، چون یک عده‌‌ای هستند می‌خواهند بیایند از، به قول معروف، آب گل‌آلود ماهی بگیرند. یک عده‌‌ای می‌آیند برای پول جمع کردن و برای چاپلوسی و این‌ها. چون این‌ها اگر واقعا غیرت داشتند و چون در این مدت مریضی اعلیحضرت اشخاص مختلف آمدند.

یکی آمد نزدیک ششصد هفتصد دلار پول گرفت. یک تیمساری بود که می‌گفت من در حبس بودم و حتی برای اینکه احساساتم را بجوشانند، چون اعلیحضرت فرمودند مرا صدا کنند، بعد یک عده دیگری آمدند تحریک کرده بودند که همین ژنرال هم تویش بود که ولیعهد را هم داشتند گمراه می‌کردند. که ولیعهد را برداریم برویم به عراق. گفتم مگر عراق جایی است که ولیعهد برود؟

دشمن ماست عراق و انترسان اینجاست که این تیمسار هوایی که آمده بود و توسط والاحضرت فاطمه و علیاحضرت ملاقات شد و اعلیحضرت خوشبختانه هیچوقت نپذیرفتش و هر وقت صحبت بود می‌فرمودند اگر صحبت دارد با فلان کس بکند، این برای اینکه مرا جلب بکند یا نقشه‌‌اش چه بود، گفت بله نقشه‌مان اینست که برویم اعلیحضرت را هم برداریم برویم عراق. گفتم خوب بعد چکار می‌کنید؟ آخر اعلیحضرت مریضند، بهشان چیز وصل است، این لوله چیز.

آخرین تحولاتاجتماعیرا اینجا بخوانید.