روزنامه هفت صبح، امیررضا مافی | مرد محترم و خوشنامی بود که در یک نزاع خانوادگی، پسرش، فرزند برادرش را در حضور او به قتل رساند. هیچ شاهدی غیر از مرد وجود نداشت و محکمه نتوانست ادله‌ کافی برای مجرم بودن پسر را به دست آورد. قاضی، پدر را به جایگاه شهود فراخواند و از او درباره‌ اصل ماجرا سوال پرسید؛ مرد، میان اعتراف به قاتل بودن پسرش و نزدیک‌کردن او به چوبه‌ دار و گفتن حقیقت، واماند.

برادرِ فرزند از دست‌داده‌اش، با فریاد از او می‌خواست که حقیقت را بگوید. مرد سرش را پایین انداخته و در سخت‌ترین انتخاب زندگی‌اش وامانده بود. او یا باید قتل فرزندش را اعتراف می‌کرد، یا همه آنچه در طول زندگی، از راست‌گویی و امانت‌داری آموخته بود، زیر پا می‌گذاشت و دروغ می‌گفت. قاضی، پرسش‌اش را تکرار کرد، پدر نفس عمیقی کشید و گفت: «من لحظه‌ وقوع قتل را ندیدم.»

شیون و فغان برادر بلند شد. پاهای مرد می‌لرزید، اما او برای نجات جان فرزند قاتل‌اش، دروغ و کتمان را ترجیح داده بود. محکمه تمام شد و پسر از چوبه‌ دار گریخت اما دروغ آن پدر، در تمام تاریخ باقی ماند، بی‌آنکه کسی متوجه شود. ما اگر بودیم چه می‌کردیم؟ قتل فرزندمان را می‌گفتیم یا به واسطه وظیفه پدری، ناجی جان‌اش می‌شدیم؟

خیلی از روزها وقتی از خانه خارج می‌شویم، انسان اخلاق‌مداری هستیم. سعی می‌کنیم دروغ نگوییم، پای حق بایستیم، به کسی تهمت نزنیم، تعرض، تعدی و دست‌درازی به مال و ناموس کسی نکنیم و همه‌ اصول اخلاقی را رعایت کنیم. همان اصولی که از بچگی یادمان دادند و در بزرگسالی، هر چه بر تجربه زندگی‌مان افزوده شد؛ به نتیجه‌ رعایت این اصول اخلاقی واقف‌تر شدیم.

یک وقت به ما در دبستان و کودکستان یاد دادند که «دروغگو دشمن خداست» و ما برای اینکه دشمن خدا نباشیم دروغ نگفتیم و بعدتر برای اینکه آبرویمان نرود، به اخلاق پایبند بودیم. اما آیا ما واقعا چون خدا گفته و برای حفظ آبرویمان، دروغ نمی‌گوییم، غیبت نمی‌کنیم، تهمت نمی‌زنیم؟ یا چون دروغ گفتن، غیبت کردن و تهمت زدن فارغ از امر الهی و نتیجه‌ آبرو، ذاتاً بد است؟

ما در طول زندگی برای اخلاقی زیستن «آموزش» می‌بینیم، یا نسبت به اخلاقی زیستن «آگاه» می‌شویم؟ شاید پاسخ شما این باشد که هر دو؛ هم آموزش و هم آگاهی. پرسش بعدی چنین خواهد بود: اگر آموزش است یعنی ما «برای اینکه آدم خوبی باشیم، اخلاق را پاس می‌داریم» یا «برای اینکه خدا دوستمان داشته باشد، اخلاقی عمل می‌کنیم» یا «اخلاقی زیستن موجب حفظ آبروی ما می‌شود»؟ یعنی آیا ما آموزش دیدیم برای حصول یک نتیجه آدم‌های خوبی باشیم؟ یا نسبت به حسن و قبح ذاتی امر اخلاقی آگاهیم؟

حالا اگر در تضاد منافع قرار بگیریم چه؟ اگر میان دو نتیجه‌ مطلوب گرفتار شویم؟ اخلاق روی کاغذ مطلق است، یعنی دروغ گفتن مطلقا بد است. اما اگر دروغ ما، باعث نجات عده‌ای بی‌گناه شود؟ اگر دروغ ما باعثِ حفظ فرزندمان گردد؟ آیا باز هم دروغ بد است؟ اخلاق در عمل، نسبی است، اما اینجا فضای وسیعی برای هر جور عمل کردن بنا به «مصلحت» پیش می‌آید.

«دروغ مصلحتی» می‌شود فرآیند، و هر دروغی را با صفت «مصلحتی» می‌توان توجیه کرد. این محصول آموزش اخلاق است، محصول نتیجه‌گرا نمودنِ «عمل» که در آموزش‌های کودکی که تشویق و تنبیه اصل تربیتی است، اثر دارد. اما افراد جامعه از یک جا باید مسیر آگاه شدن را طی کنند. آدم آگاه، دروغ نمی‌گوید، زیرا دروغ بد است، فارق از نتیجه‌اش. آدم‌ آگاه در برابر حق می‌ایستد، زیرا حفظ حق خوب است فارق از پیامدش. انسانِ آگاه وقتی در تضاد نتایج عمل قرار می‌گیرد، آگاهانه، نه به خاطر «مصلحت»، حق را «انتخاب» می‌کند.

انتخابی که در آن «نتیجه»، جزو متغیرهای تاثیرگذار بر انتخاب‌اش نخواهد بود. آگاهی غیرنتیجه‌گرا، غیرمصلحت‌اندیش، «اخلاق» است. اخلاقی که در عمل نسبی است، زمانی که انتخاب آگاهانه، مطلق یک عمل اخلاقی را انتخاب کند. انسان آگاه که اخلاق را درونی کرده و آن را صرفا آموزشی درنیافته، اخلاق را برای عمل اخلاقی انجام می‌دهد.

حالا فکر کنیم اگر جایی قرار گیریم که هیچ‌کس شاهد نباشد و ترس از بی‌آبرویی نداشته باشیم، ممکن است که تعدی کنیم یا مال کسی را برداریم بی‌آنکه کسی متوجه شود؟ ما نسبت به اخلاق آگاهیم، یا از ترس‌مان برای نتیجه، اخلاقی عمل می‌کنیم؟ نتیجه‌گرا بودن یعنی چه؟

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - اجتماعیاینجا کلیک کنید.