روزنامه هفت صبح، آرش پورابراهیمی | آدم، با آدمهای کنارش بزرگ میشود، نه اینکه آدمهای کناری، بزرگاش کنند، یا دستش را بگیرند، نه؛ آدمهای بزرگ، جهان فرد را وسعت میبخشند. به مسیرِ زندگی جهت میدهند و سقف خواستههای آدم را مرتفع میکنند. این تأثیر حلقه اجتماعی پیرامون ماست. مثلا یک وقت ما با آدمهایی معاشرت میکنیم که از ما عقبتر یا پایینترند؛ با هر متر و خطکشی، آنها اضافه و تزایدی بر ما ندارند و باعث میشوند به آنچه داریم اکتفا کنیم.
این بزنگاه خطرناک زندگی هر کدام از ماست: ضعیف بودن «دیگری» پیرامون ما که موجب توقف رشدمان میشود و احساس بینیازی ایجاد میکند. در واقع هر وقت حلقه اجتماعی پیرامونی فرد ضعیفتر باشد، خطر «احساس کفایت» پیش میآید و تلاش برای پیشرفت از بین میرود. اگر ما در جمعی زندگی کنیم که همه از جهان بیاطلاع باشند، با اندک اطلاعاتی نابغه آن جمع خواهیم بود و اگر جهان ما محصور به آنها شود، دیگر دلیلی برای یافتن اطلاعات بیشتر نخواهیم داشت.
در جامعه جاهل، اندک آگاهی کافی خواهد بود و این کفایت، سد راه حرکت و پیشرفت است.از طرفی میتوان در جامعه یا حلقه اجتماعی کوچکی که آگاهی در آن ارزش نباشد، ظهور تعصب و عصبیت، بیمنطقی و تحجر را مشاهده کرد. هر اندازه ارزش اندیشه در یک اجتماع پایینتر باشد، اندک دانایی کافی است و اندک دانایی اتفاقا روزنه ورود نادانی وسیع و کثیر میشود زیرا هادی کمفهم، به هدایت مطلق و یک طرفه افراد اطرافش میپردازد و در بسیاری از موارد متاثر از دیگری بزرگتر و تندرو خواهد شد.
در این مسیر، مفهوم استغنا یا بینیازی نیز ظهور میکند، حلقه اجتماعی پیرامون را اگر کوتولههای فکری تشکیل دهند، باعث میشود ما با کمی ارتفاع، احساس استغنا کنیم و آن لحظهای که فرد گمان کند مستغنی است، پایان او رقم خورده است.به نظر میرسد باید یک لحظه متوقف شویم و حلقه اجتماعی پیرامونمان را بررسی کنیم.آدمهای اطراف ما چه کسانی هستند؟خیلیها ممکن است بگویند:«هیچکس! ما با آدمها ارتباطی نداریم.»
اما اینطور نیست، حلقه اجتماعی صرفا دوست و رفیق نیستند؛ هر کسی که ما با او کار میکنیم،درس میخوانیم، به هر نحوی سلام و علیک داریم جزو این حلقه هستند.ما باید آنها را دوباره با معیار جدیدی بسنجیم: افراد پیرامونی، چه نیازی را در ما ایجاد میکنند؟ آیا در گفتوگو با آنها بیش از قبل، نیاز به دانستن پیدا میکنیم؟ آیا موقعیت آنها باعث میشود که ما شوق جدیتر کار کردن را بیابیم؟ آیا آنها باعث میشوند که ما زندگی شکوهمندتری را انتخاب کنیم،یا برای توسعه خویشتن گام برداریم؟
توسعه یک جامعه، بسته به توسعه حلقههای اجتماعی آن است، بسته به توسعه ارزشهای نهادهای تاثیرگذار. مثلا اگر فرد خلافکاری هیچ حلقه اجتماعی همراهی را نیابد و جبرا در یک گروه دیگر قرار بگیرد که خلاف در آن ضد ارزش باشد، به مرور تغییر خواهد کرد، یا بالعکس اگر فرد سالمی درحلقه اجتماعی خاصی قرار بگیرد که خطا در آن ارزش است، دچار میل و عمل به خطا میشود. به عبارت دیگر، ما با آدمهای کنارمان تعالی یا سقوط پیدا میکنیم، با آنها در زندگی حرکت میکنیم و احساس اکتفا به آنچه داریم، در هر مرحلهای نشان از پایان توسعه ما و گذار از دیگران پیرامونمان است.
مهمتر آنکه اگر ما در هر لحظهای، احساس استغنا و بینیازی از دانستن کنیم، آغاز پایان ما رقم خورده است و البته این نسبت با مفهوم قناعت در امور دنیوی متفاوت است. بینیازی در دانستن و پیشرفت پدیده خطرناکی است که امروز بسیاری از ما در هر سطحی، با آن دست به گریبانیم و این بینیازی محصول ضعف حلقه اجتماعی پیرامون ماست.


