روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری | هفته پیش فشن ویک کپنهاگ برگزار شد. عکسها را که دیدم باورم نشد اینها ساکن همین جهانی هستند که ما هر روز داریم در آن رنج میکشیم. چطور ممکن است جمعیتی در همین سیاره، وسط این همهگیریای که قرار بود جهانی باشد، اینطور در حال عادی زندگی کردن باشند و ما اینجور گرفتار لحظه لحظههای اندوه.
اوایل عصر مرض دلمان خوش بود که برای یکبار هم که شده، زندگی برای آن بیغمهای دورنشین هم به اندازه ما سخت شده و طاقتفرسا. به خودمان دلداری دادیم که «غصه نخور، این فقط رنج ما نیست، رنج دنیاست.» آرام شده بودیم با فکر اینکه همه ساکنین زمین به یک میزان در خطرند و هراسان و دلمرده. گذشت.
قرنطینه آرامآرام پایان گرفت و واکسنها زده و جایزهها داده شد و ماسکها دور انداخته شد و آدمها به جمعیت برگشتند؛ به کافههای شلوغ و خیابانهای پرنور و کنسرت و ورزشگاه و فستیوال و مراسم و بزم و سفر. ما ماندیم. ما ماندیم و شانههای پایینافتاده و نفسهای گرفته از ترس و فشار. ما ماندیم و ماسکهای چندلایه روی صورت و نسخههای توی دست.
ما ماندیم و صف معالجه، صف دارو. ما ماندیم و بیمارستانهای شلوغ. ما ماندیم و آشناهای مرده، دوستهای داغدار. ما ماندیم و جمعیت مریضِ در تب و تاب. ما ماندیم و حال و آینده خطخطی و قلم به دست برای نوشتن سوگنامهای تازه. ما ماندیم و کودکیهای نکرده و جوانیهایی تاریخ مصرف گذشته و پیریهای پر دلهره. ما ماندیم و توشهای سنگین از غم و از نفسافتادگی. حقیقت را بخواهی ما ماندیم و هیچ. ما ماندیم و هیچ.


