روزنامه هفت صبح، دکتر امیررضا مافی | آدمها احتیاج به «تعریف کردن» دارند، احتیاج دارند تا آنچه را برایشان رخ داده بازگو کنند و هر چقدر رخداد، بیشتر از عادت تهی باشد، میل به تعریفش در آنها بیشتر است. «عادت» یعنی زندگی همیشگی و همان برنامه هر روزه با تغییرات جزئی بیاهمیت، همان اصطلاح کلیشه شده در ادبیات این روزهای ما: «روزمرگی». همان فرایند تکراری بیداری تا خواب که تفاوتی با سیر خواب تا بیداری ندارد.
با این حال در میان روزمرگیها، اتفاقات تعریفی میتواند وضع را دگرگون کند. از قرار گرفتن در یک وضعیت هولناک تا دیدن یک واقعه خندهدار، امری خارج از عادت، غیر مترقبه یا پیشبینی ناپذیر، امری که پس از وقوعش، تلخ یا شیرین، میخواهی برای کسی تعریفش کنی. مثلا دوست داری سریع تلفن را برداری و به یک دوست زنگ بزنی و تند تند ماجرا را برایش بازگو کنی.
یا قلبت میتپد زودتر به خانه برسی، دستهای مادرت را بگیری و برایش واژهها را با شور و حال کنار هم ببافی که چه شده است، تعریف کنی تا نظر و مشارکت دیگری را جلب کنی. همانجایی که میلات سر به فلک میکشد برای دیدن آدمها و شریک کردن آنها در احساسات خود، یا بیشتر، دلت میخواهد، آن را به آدمهای مختلف بیان کنی، تا در خلال تعریف کردنات، در ذهنات هضم شود. تجارب مانای زندگی یا اصطلاحا تجربه زیسته، همین اتفاقات تعریفی هستند.
همین اتفاقاتی که نابهنگاماند و میل ما برای بازگوییشان، تکرار یا عدم وقوعشان بسیار زیاد است. تجربههای تعریفی، آدم را رشید میکند و موجب وسیع شدن و درک حضوری معنای زندگی میشود. اینها طول حیاتِ رو به مرگ را عریض میکنند و زندگی واقعی انسان را میسازند. اگر به جایی برسیم که هیچ اتفاق تعریفی در زندگیمان رخ ندهد، ما متوقف شدیم، گرچه حیاتمان ادامه دارد. پس اگر هر روز چیزی داشته باشیم برای گفتن، برای نوشتن، یعنی هنوز زندهایم و زندگی میکنیم.
انسان با خاطراتش تداوم دارد. هویت او در حافظهاش رشد میکند و اگر دچار فراموشی شود، او فقط پیکر مشترکی با انسان پیشاز فراموشی دارد، در حالی که دیگر «او» نیست. خاطرات تعریفی، زندگی ما را میسازند و هر چقدر بیشتر باشند، تعریفیترند و هر چقدر تعریفیها بیشتر باشد،ما با تجربهتر و زندهتریم. گاهی اتفاقات بر ما تحمیل میشوند و خاطرات اغلب تلخی را به همراه دارند و گاهی ما امکان ساختن آنها را داریم که میتواند لذتبخش باشد.
دنیا چیزی میان همین دردها و لذتهای ناپایدار و زوالپذیر است. هیچ درد و لذتی تا مرگ با ما نمیماند. اما هر لذت و دردی که عادت نباشد، ما را رشد میدهد و اگر حواسمان به آنها باشد، آگاهی ما را بیشتر میکند. آدمهایی که از صبح تا شب عین ماشیناند و هیچ اتفاق تعریفی مهمی ندارند، در جا میزنند و آدمهایی که این مسیر را مدام خود تغییر میدهند و از خمودگی میرهند، هر روز بر تجربه خود میافزایند و هر روز آگاهیشان بیشتر میشود. حتی آنها که برای تعریف تخیل میکنند و در جهان خیالی خود خاطره میسازند.
دستهای هم هستند که تعریفیهای زیادی دارند، اما سکوت میکنند و پس از جمع شدن ناگفتهها، به خلق دست میزنند، هنر و ادبیات میآفرینند و در موارد نادری حتی میتوانند متفکر طراز اول یا فیلسوف شوند. آنها هر امر نابهنگامی را تبدیل به یک امر خلقکردنی میکنند و در بین سطور نوشتارشان یا در سایهروشنهای خلق شدهشان میتوان رخدادهای زندگیشان را جست. تعریفیهای ما زندگی ما را میسازند. باید در تعریفیهایمان بجوییم و با خود ببینیم چقدر خاطره داریم برای بازگو کردن و اصلا چه اندازه حرف حسابی داریم برای زدن.


