روزنامه هفت صبح | خواستگاری از آن موضوعاتی است که همه خاطرات بامزهای از آن سراغ دارند و البته بعضی شوخیهای ساختگی هم با این ماجراها مخلوط شده. این توئیتها را که فعلا دستچین کردیم، بخوانید تا هفته بعد هم بخش دیگری را منتشر کنیم.
خلافکار : ولی این زانو زدن و خواستگاری کردن هم رسم عجیبیه، من اگه زانو بزنم و طرف نه بگه دیگه تا آخر عمر همون جوری راه میرم
مسعود تمایل: این زانو زدن برای خواستگاری خیلی ریسک بزرگیه. من اگه یه روز این کارو انجام بدم چهارزانو میشینم رو زمین. جوری که انگار سر سفره نشستم. اگه گفت نه یه ساندویچ از جیبم درمیارم و گریهکنان میخورم. با سس تند
افشین: تو جویبار پسراش میرن خواستگاری خانواده عروس میگه به غیر از مدال جهانی کشتی دیگه آقا داماد چی داره
ونگگ: یکی زنگ زده خونهمون واسه خواستگاری، مامانم گفته دختر من داره کاراشو میکنه بره از ایران. طرف گفته خب پسر منم ببره
علیرضا: چند سال پیش یه یارو اومد خواستگاری خواهرم تو آگاهی کار میکرد. خواهرمرو نگرفت ولی منو دو تا از پسرعموهامرو گرفت
چکایبا: بهتر از خود خواستگاری، فرداشه؛ که تو یخچال پر از شیرینی خامهای و موزه!
حامین: سوالات خواستگاری بعضیا اینقدر عجیب و غریب شده که نیاز داریم گاج و قلمچی واسهشون کتاب تست منتشر کنن
آتوسا: یه خواستگار داشتم، بهش گفتم هدفتون از ازدواج چیه؟ گفت حقیقتش دیگه خجالت میکشم که مامانم غذا میذاره جلوم
دختر ادیسون: پسرخالهم رفته خواستگاری، بابای دختره گفته دخترمو میتونی خوشبخت کنی یا نه؟ پسرخالهم گفته سلام لطفا اول درو باز کنین بیام بالا
ممول: هنوز یادم نمیره بابام تو جلسه خواستگاری گفت: یه نکته که در مورد ایشونه، خیلی بویاییش قویه! مرد حسابی مگه سگ موادیاب میخوای پرزنت کنی!
عمو کاکتوس: دوستم پیام داد خانوم فلانیرو میشناسی؟ گفتم همون بد اخلاقه که انگار با خودشم قهره؟ گفت آره دیروز ازش خواستگاری کردم جواب مثبت داد
مونلایت: به خواستگاری که از آدم میپرسه از پدرتون چی بهتون ارث رسیده، چه جوابی باید داد که حق مطلب ادا بشه؟
شادروان: یه بار خواستگار اومد برای خواهرم، بعد کاسه آجیلارو ریختم زمین، مادر داماد با لبخند پهنی گفت خوبه خواستگاری شما نیومدیم
حنا: قدیما تو خواستگاری دختر و پسر با هم آشنا میشدن الان خانوادهها با هم آشنا میشن
ژنراتور: برای عموم یه جا رفتیم خواستگاری اونقدر وضعشون خوب بود گفتیم اومدیم آب بخوریم
خندان: یه بار رفتم خواستگاری، پدر دختره میگفت من با بیپولی میتونم کنار بیام ولی نمیتونم تحمل کنم دامادم آداب اجتماعی رو بلد نباشه. گفتم کاملا درسته بعد شیرینی دانمارکیرو زدم تو چایی


