روزنامه هفت صبح | دخترک شش هفت سال بیشتر ندارد. دختر خلبان سرهنگ صادق فلاحی که در سانحه دوشنبه در تبریز جان باخته است. او را میبرند در بالای یک سکو در کنار همرزمهای پدرش تا مراسم تشییع را ازآن بالا ببیند. در تبریز . جایی که پدرش به عنوان استاد پرواز و یک نوآموز خلبانی در سانحهای دردناک سقوط کردند و آن قدر در جت جنگی خود ماندند تا مطمئن شوند که روی مناطق مسکونی سقوط نمیکنند.
مادرش در کنارش نیست. رفقای پدرش او را از مادر و اعضای خانواده جدا کردهاند و به بالای سکو آوردهاند. دختر کوچولو آن بالا تنهاست. رفقای پدرش هوایش را دارند. دختر کوچولو با چشمانی اشکبار با کلاه بافتنی در سرمای صبحگاهی تبریز به مردمانی نگاه میکند که برای بدرقه پدرش جمع شدهاند. دخترک بغض کرده است. اشک میریزد. آرام و بیصدا. مظلوم و کوچک و غریب با چشمان سیاه و درشت.
دستمال سفیدی در دست دارد که همچون یک زن بالغ با آن با ظرافت اشکهایش را پاک میکند. کاش بغل مادرش بود. لحظهای دیگر اشک امانش نمیدهد و دستمالش را به صورت میفشارد. این غم واقعی است. این حجم غم برای ما غیرقابل تحمل بود. این معصومیت دخترک در دنیای مردان. در دنیای رفقای پدرش که هوایش را دارند.
در جایی دیگر او درآغوش یکی از افسران در میان جمعیت حرکت میکند و اشک میریزد. افسر دیگری به او نزدیک میشود و به آذری چیزی به او میگوید. افسر اولی میگوید ترکی متوجه نمیشود. افسر دوم این بار با کلماتی به فارسی به او میگوید: پدرت قهرمان بود. اینها همه دوستهای پدرت هستند که آمدهاند با پدرت خداحافظی کنند. دخترک با چشمانی اشکبار دستمال سفیدش را به صورتش میفشارد. کاش مادرش در کنارش بود…


