روزنامه هفت صبح، صوفیا نصرالهی| یک: روابط انسانی انگار روزبه‌روز پیچیده‌تر می‌شوند. یکی از ماجراهای مهمی که این روزها در چند موقعیت با آن برخورد کردم مفهوم «راستگویی و صداقت» است. آیا صداقت به خودی خود ارزش محسوب می‌شود؟ اکثر آدم‌ها در پاسخ به این سوال جواب مثبت می‌دهند. برای آن‌ها اینکه کسی راستگوست یک امتیاز است. دوستی که او را به اول اسمش الف در این یادداشت خطاب می‌کنم در چند روز گذشته حقیقتی را درباره‌ موضوعی به من گفت که نگران بود اگر خودم بفهمم باعث ناراحتی‌ام بشود.

ناراحت هم شدم. در اوج خشم و ناراحتی واکنش نشان دادم. وقتی برای رفیق دیگرم، ع، ماجرا را تعریف کردم گفت که من کاری مشابه الف انجام داده‌ام و تنها فرق‌مان این است که او راستش را گفته و من نه. من باعث رنجش هیچ‌کس نشدم اما راستگویی الف هم مرا رنجاند و هم فضای بین هر دو نفرمان را ابری و تیره کرد. آیا راستگویی همیشه فضیلت محسوب می‌شود؟ ع می‌گوید که باید قدر صداقت الف را می‌دانستم. طبعا جمله‌ ع منطقی است اما آیا قبولش دارم؟ سعی می‌کنم دنبال مثالی خارج از داستان خودم بگردم.

از ناراحتی خودم عبور می‌کنم و به موقعیت سیاستمداری فکر می‌کنم که مثلا در سازمان ملل باید سخنرانی کند. آیا راستگویی یک سیاستمدار برایم اولویت دارد یا عملکرد او که در راستای منافع کشورش باشد؟ برای من دومی مهم‌تر است. اگر راستگویی یک سیاستمدار منافع مردمش را به خطر بیاندازد متهمش می‌کنیم که کارش را بلد نیست. حرفه‌ای نیست و اصول دیپلماسی را نمی‌داند. چرا در روابط انسانی روزمره‌مان جور دیگری فکر و رفتار می‌کنیم؟

این روزها زیاد می‌بینم که آدم‌ها در گفتن اشتباهاتشان صراحت به خرج می‌دهند که ارزشمند است اما اینکه توقع داشته باشیم به خاطر صداقت یا صراحتمان دیگران باید همیشه واکنش‌های دوستانه و محبت‌آمیزی به خرج بدهند و قدردان راستگویی ما باشند نقض غرض است و غیرمنطقی. راستگویی به همان اندازه که ارزشمند است امکان دارد سوءتفاهم ایجاد کند.

پس در کنار راستگویی چیزی که به روابط انسانی کمک می‌کند و به کار گرفتن آن مهم‌تر به نظر می‌رسد حس همدلی است. اگر الف در مورد احساس بدی که از شنیدن حرف‌های صادقانه‌اش به من دست داده بود با من همدلی می‌کرد احتمالا کمتر عصبانی می‌شدم و سوءتفاهم کمتری میان ما رخ می‌داد. در همکاری، دوستی، رفاقت، رابطه‌ عاطفی و زناشویی صداقت اصل مهمی است اما اگر با همدلی از سوی دو طرف ماجرا همراه نباشد مفت نمی‌ارزد. ممکن است همه چیز را پیچیده‌تر کند.

دو: فیلم سیاه و سفید این هفته کمی تا قسمتی به این ماجرا مربوط است البته نه از زاویه دیدی که من به آن نگاه کردم. «آقای اسمیت به واشنگتن می‌رود» ساخته‌ فرانک کاپرا در سال ۱۹۳۹ است. وقتی روابط انسانی مثل امروز پیچیده نبود. جیمز استوارت نقش یک حقوقدان جوان را در شهری کوچک بازی می‌کند که شانس و البته دسیسه‌ یک‌سری از بزرگان شهر باعث می‌شود صندلی خالی که در مجلس سنا پیدا شده به او برسد. آقای اسمیت به واشنگتن می‌رود.

شهری که در آن سیاستمداران سنا و به خصوص مردانی که او فکر می‌کرده آدم‌های صادق راستگویی هستند برای ماندن روی صندلی قدرت دروغ می‌گویند. ربطی به سال ۱۹۳۹ ندارد اما از آنجا که سازنده‌ این فیلم فرانک کاپراست که فیلم‌هایش سرشار از خوشبینی هستند آقای اسمیت با راستگویی قهرمان فیلم می‌شود و آدم بدها نمی‌توانند زمینش بزنند. نمی‌دانم اگر کاپرا زنده بود الان هم آقای اسمیت قهرمانی می‌شد که آخر فیلم برایش دست بزنیم یا نه.

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - اجتماعیرا اینجا بخوانید.