روزنامه هفت صبح، فروغ فکری | این چندمین باری است که «محمدباقر غفاری چلاوی»، دوربینش را روبهروی خرس قهوهای در جنگلهای هیرکانی میگیرد. با خرس گپوگفت دوستانهای میکند و بعد هم هرکدام به راه خودشان میروند. او حالا ۱۰ سال است که در جنگلهای چلاو در آمل اطراق کرده و شب و روزش بهعنوان همیار محیط زیست در جنگل میگذرد. همین روزهای اخیر هم باز چشم به چشم خرس شد.
دو خرس درشت قهوهای، در مه و باران جنگل میگذشتند، یکی از آنها به سمت او آمد و او به لهجه مازنی و با خونسردی به خرس گفت: «هی. کجا میای؟ مگه منو نمیبینی؟» و خرس که ناگهان صدا و بوی او را شنید فرار کرد. او در فیلم دیگری که آنهم چند ماه قبل پربازدید شده بود با خرس دیگری در همان منطقه شروع به گپ زدن میکند. به خرس میگوید: «عمو سلامعلیکم. خدا قوت. چطوری برادر؟ زمستون خیلی سختی داره؟ ای برادر! پیرمرد شدی، مگه نه؟ چشمات دیگه خوب نمیبینه. بله، ای روزگار، خیلی سختی کشیدی برادر، نه؟»
خرس هم در کمال آرامش حرفهای غفاری را میشنود و بعد به راهش ادامه میدهد. او، بچگیاش با خرس و پلنگ و مرالهای هیرکانی گذشته و خاطراتش پر است از صحبتهای پدر و پدربزرگ دامدارش و حالا به «هفتصبح» میگوید هیچکدامشان از حیوانات جنگل نترسیدهاند. نه او، نه پدرش و نه پدربزرگش. «داییام میگفت صد سال است نشنیدهایم توی این منطقه حیوانی، انسانی را دریده باشد. مگر موارد نادر.
با آنکه تعداد مرگ بهواسطه حمله حیوان قابل قیاس با موارد دیگر نیست اما همه از حیوانات جنگلی میترسند و همین ترس هم خیلیوقتها کار دستشان داده است.» برای همین هم او نترسیده. به چشم خرس و پلنگ و گرگ و گراز خیره شده تا از چشمانشان، حالشان را بفهمد؛ «میفهمم ترسیدهاند. میخواهند حمله کنند یا فرار و این اصلا سخت نیست. مثل وقتی است که به چشمان یک انسان نگاه کنی و احساساتش را بفهمی.»
او در ۴۲سالگی، خودش را مرد جنگل میداند. هرچند حالا ۱۰ سال است که شغل قبلیاش یعنی رانندگی در آژانس را رها کرده و دل به طبیعت زده است؛ «آن سالهای اول که گفتم این شغل من است، خیلیها من را مسخره کردند. من محیطبان هم نبودم و همیار بودم و هنور هم همیارم، با این حال ارتباط خوبی با محیطبانان گرفتم و بعد هم کلبهای در میانه جنگل ساختیم.»
گاهی، چند ماهی در جنگل میماند. از فروردین تا تیر ماه. صحبتی از برگشتن به چلاو و ماندن در کنار زن و بچهاش در میان نیست. آنها اما هنوز هم دلواپسند و بیشتر از هر چیز دلواپس شکارچیان. «چندین بار شکارچیها روی من اسلحه کشیدند. چندین بار آنها را بالا سر لاشه حیوان دیدم و فرار کردند و اما موارد بسیاری هم بوده که تهدیدم کردند.
زنگ میزدند و میگفتند جنازهام را برای خانوادهام میفرستند.»او و بسیاری از اهالی چلاو، از همان ۱۰ سال قبل دور هم جمع میشدند و برای پاکسازی جنگل، جمع کردن زبالهها و البته کارهایی چون کوهنوردی و… برنامه میریختند. همین دورهمیها هم درنهایت باعث شد تا انجمن «نجات مرالها» را راه بیندازند.
گوزن سرخ یا مرال هیرکانی، گونه بومی و مهم منطقه بود که شکار جمعیتشان را به خطر انداخته بود. آنها حامیان مرالهای سرخ شدند و او حالا یادش میآید که نخستین خاطره شیرینش از این کار، لحظهای بود که توانست برای اولینبار عکس خوبی از مرال بگیرد. او برای سالها دوربین را نمیشناخت.
دوربینی هم نداشت. چون گران بود و همین هم عاملی شد تا یکی از دوستانش دوربین شکستهاش را به او قرض بدهد تا تمرین کند. تمرینها موفقیتآمیز بود و بعد از آن در سال ۹۴ برای خودش یک دوربین قسطی خرید؛ «عکاسی از حیاتوحش کاری سخت و تخصصی است. من هم در این زمینه تخصص خاصی ندارم اما تلاش میکنم و البته چند باری هم دوربینهای محیط زیست را برای ثبت رفتوآمد کاشتهام.»
برای غفاری، قشنگترین نقطه دنیا جنگل است و برای همین هم از ابتدای جاده تا مناطق بالایی جنگل هر بار ۷ تا ۸ ساعت پیادهروی میکند. آنهم با کولهپشتیای ۱۰ کیلویی. او اکثر مواقع تنهاست. فقط گاهی از اوقات که اعضای فامیل، دوستها و یا کوهنوردان منطقه فرصت داشته باشند همراهیاش میکنند و او میگوید نه از حیوانات میترسد و نه از تنهایی و نه حتی از شب؛ «چند باری در شب هم برای گشتزنی رفتهام. مثلا تماس گرفتند و گفتند شکارچی دیده شده یا خودم صدای شلیک شنیدم و رفتم.»
او برای اولینبار یک پلنگ را در ۱۰ سالگی و بالای سر لاشه یک کره اسب دید. او بعد از آن از ایستادن در نزدیکی حیوانات جنگلی نترسید. از کبک و قرقاول و پلنگ گرفته تا روباه و گراز معاشران جدیدش شدند؛ «هیچچیز در طبیعت بهصورت مطلق نیست، اما آنها برعکس تصور انسانها آنقدرها راحت به انسان حمله نمیکنند.
خطرناکترین گونه شاید در زمستان گرگها باشند اما من در زمستان گلهای از آنها را دیدم و اتفاقی نیفتاد.» غفاری در ۱۰ سال گذشته بیش از ۵۰ خرس قهوهای مادر به همراه توله دیده. خرسهایی که با حضور او برای تولههایشان احساس خطر نکردند. او بارها و بارها با خرسها و پلنگها و مرالها گپ زده و حالا برایش هیچکجا زیباتر از جنگل نیست.


