روزنامه هفت صبح، مجید فضائلی | برای خطبه عقدمان چند نفر را واسطه کردیم که به آقای فاطمی‌نیا برسیم. قرار بود که روز عید فطر سال ۹۶ این اتفاق بیفتد که نشد و برنامه‌ها را جابه‌جا کردیم. بالاخره برنامه‌ها برای نهم تیر ماه هماهنگ شد و قرار شد که پنجشنبه عصر برویم مسجد جامع ازگل. در اتاقی که به‌سادگی فرش شده بود و چند صندلی مشکی از همین‌هایی که در اتاق‌های جلسه می‌گذارند و پلاستیک‌هایش را هم نمی‌کنند، دورش گذاشته بودند، نشستیم تا حاج‌آقا بیایند.

یک کتابخانه ساده، دو سه تا میز، دو قاب عکس از امام و رهبری و پنکه‌ای که با صدای لنگ‌زدنش سکوت اتاق را خراش می‌داد، تنها وسایلی بود که در این اتاق وجود داشتند. مرد‌ها یک سوی اتاق نشستند و خانم‌ها سوی دیگر. پدر من و پدرخانمم هم چند جلد کتاب آورده بودند که پیشکش کنند. برای من و ساره‌ای که در فرایندی سنتی مذهبی به‌هم رسیده بودیم، این چند دقیقه باقیمانده تا صادر شدن مجوز محرمیت شرعی خیلی کش‌دار می‌گذشت، اما انتظارمان واقعا به‌طول نکشید.

حاج‌آقا وارد شدند و تک‌تک سلام کردند و رفتند در ردیف خانم‌ها، طوری که مقابل مردها قرار بگیرند، نشستند. پدرها هدایای‌شان را پیشکش کردند. چند کتابی درباره علمای دوره مشروطه بود و دو جلد هم از کتاب‌های مرحوم پدربزرگم، اطلس خط و تعلیم خط. آقای فاطمی‌نیا هر کدام را که می‌گرفت، با دقت به توضیحات گوش می‌داد و رحمتی به روح صاحب کتاب می‌فرستاد. مراسم پیشکش که تمام شد، مجلس سنگین شد. حاج‌آقا خودشان شروع کردند به مطایبه.

گفتند «همشیره‌شان که می‌خواست ازدواج کند، داماد را ندیده بود، سر خواندن خطبه که رسیده بود، به من گفت که برو ببین داماد روحانی است یا آدم؟» همه خندیدند. بعد قباله ازدواج را گرفتند و مهریه را مرور کردند. رو کردند به پدرخانمم و گفتند «اذن پدر برای خطبه ضرورت دارد. بعضی می‌گویند اگر اذن پدر نباشد خطبه باطل است. شما اذن می‌دهید؟ اگر نمی‌دهید که جمع کنیم و برویم.» همه این حرف‌ها با ملاحت و خوشرویی بود. اذن گرفتند. بعد هم از پدر من اذن گرفتند.

یک‌باره گفتند «مرحوم فضائلی یک کتابی هم درباره حضرت زینب‌(س) دارد که به نستعلیق نوشته.» پدرم گفتند بله، کتاب «اصحاب رس» است. کتاب سال ۶۳ چاپ شده بود. بیش از سی سال قبل! حاج‌آقا گفتند «من ساعت را هم دیده‌ام، ساعت مبارکی است، قمر در عقرب هم نیست. اینها را چون در روایات گفته‌اند ما می‌بینیم.» دوباره از هر دو پدر اجازه گرفتند. گفتند «ساره خانم من مهریه شما در نظرم هست، از سمت شما وکالت دارم که شما را به عقد دائم برادرم آقا مجید دربیاورم؟»

ساره همان مرتبه اول گفت بله. گفتند «آفرین. بعضی‌ها می‌گویند عروس رفته گل بچیند. خوب که چه؟! این معلوم است که دختر فاضل است.» بعد از من وکالت گرفتند، من هم بله را گفتم. باز به مطایبه گفتند «بعضی پسرها دیر بله می‌گویند، می‌گویند حالا بذار ببینیم!» در شوخی کردن هم عدالت داشت حاج‌آقا. بعد شروع کردند به قرائت خطبه عقد. چند دقیقه‌ای با جزئیات زیاد و بسم‌الله‌های مکرر جملاتی عربی گفتند که بعدا متوجه شدم مستحبات خطبه عقد را به‌جا آورده‌اند.

آخرش هم صلوات فرستادند که ما متوجه شدیم یعنی خطبه تمام شده. بعد گفتند «ساره خانم، کلید زندگی یک چیز است، این است که به‌هم خشم نگیرید. خشم، سم است.» آخرش بلند شدند و تک به‌تک با همه خداحافظی کردند. به من و ساره که رسیدند، همه التماس دعا گفتند و مادرخانمم گفت «حاج‌آقا دعاشون کنید». گفتند «من محضر خدا قول می‌دهم همه سیّما (مخصوصا) این دو نفر را دعا کنم برای عروس و دامادها هم شرط نمی‌کنم، ولی خواهش می‌کنم که بعد نمازهایشان برایم دعا کنند.

باغ و بستان و ماشین شاسی‌بلند هم که نمی‌خواهم، از سنم گذشته، ولی دعا کنید چند تا کتابی که در دست دارم تمام شود، من هم قول می‌دهم که همه افراد این مجلس را دعا کنم.» بعد هم رفتند. یک پیشکشی مادی هم بهشون داده شد که نپذیرفتند. گفتند من همان کتاب‌ها را می‌خواهم.

سایر اخبارکاربران ویژه - اجتماعیرا از اینجا دنبال کنید.