روزنامه هفت صبح، نگین باقری| آسمان ارغوان دیروز آبی آبی بود؛ آفتابی و بدون لکه‌ای ابر. از صبح روز پیش سوگواران یکی یکی تا ته کوچه انوشیروان می‌رسیدند، دور پنجه‌های در زمین فرورفته درخت جمع می‌شدند و آداب تسلیت به صاحب عزا را به جا می‌آوردند.
خانه شاعر در حد فاصل محله لاله‌زار و فردوسی دیروز پر رفت و آمدتر از همیشه بود. کارمندان شرکت سیمان، حیاط را آب و جارو کرده و عکس او را زیر سایه ارغوان گذاشته بودند تا عزاداران با پاهای ابری، از راه برسند و بی‌سر و صدا، سوگواری کنند.

گاهی شعری زمزمه کنند، قطره اشکی بریزند یا عکسی بگیرند. داستان ارغوان را خیلی‌ها می‌دانستند. می‌دانستند ارغوان گلوگاه شعرهای شاعر ۹۵ ساله ما در سال‌های گذشته بوده. اما از میان آنها، یک نفر رازهای بیشتری از درخت، از ستون‌های خانه و آجرهای قرمز رنگ آن در سینه داشت. باغبان ۸۴ ساله شرکت سیمان، دیوار به دیوار خانه او تنها کسی بود که خاطرات کمرنگی از خوش و بش‌ها و شوخی‌های آقای شاعر هنگام آبیاری باغچه‌اش به یاد داشت.

شرکت سیمان، باغ بزرگی دارد که از ۴۰ سال پیش مش رجب کار آبیاری آن را انجام می‌دهد. او از همان سال ۱۳۳۳ که ابتهاج ستون‌های خانه را می‌گذارد، رسیدگی به باغچه و گل‌های خانه آقای شاعر را هم در همسایگی شرکت به عهده می‌گیرد. مش رجب می‌گوید اینجا محفل شاعران مرده است. از دست و دلبازی ابتهاج تعریف می‌کند و می‌گوید: «اینجا همیشه صندلی‌ها را دور حوض می‌چیدند و مهمانی می‌گرفتند. همین لب حوض شهریار می‌نشست شعر می‌خواند، یکی دف می‌زد و خلاصه یکی می‌رفت و ده نفر می‌آمد.»

خانه دو طبقه شاعر امروز با آنچه مش رجب تعریف می‌کند تفاوت‌هایی دارد. ابتهاج از سال ۱۳۳۳ تا ۲۱ سال بعد کارمند شرکت سیمان عموی خود، احمدعلی ابتهاج سمیعی بوده. اینطور که خودش قبلا یک بار تعریف کرده بود، همان سال اول کارمندی، از شرکت سیمان وام می‌گیرد تا زمین چسبیده به شرکت را در انتهای بن بست انوشیروان بخرد. اینجا قبلا عمارتی قدیمی متعلق به دوران پهلوی دوم قرار داشت که ابتهاج با نقشه‌ای که شوهر عمه‌اش می‌کشد زیر نظر خود آجر به آجر آن را دوباره می‌کوبد و می‌سازد.

خانه هنوز کاملا ساخته نشده بود که همه خانواده به اینجا نقل مکان می‌کنند. آن زمان همکف شامل راهرو، پذیرایی، آشپزخانه، حیاط و نشیمن می‌شد و چهار اتاق خواب هم در طبقه اول قرار داشت که کارمندان شرکت امروز دیگر اجازه بازدید از آن را نمی‌دهند. از رواق و ستون‌های ضخیم و سرستون‌های گچ‌بری شده‌اش هم می‌شود فهمید خانه با معماری ایرانی ساخته شده. در جبهه شمالی آن باغچه و حوضی مستطیلی قرار دارد؛ همان حوضی که مش رجب می‌گفت مهمانان را دور خودش جمع می‌کرد.

خانه ابتهاج سرنوشت مفصلی دارد. او ۱۴ سال بعد از ساخت ( یعنی سال ۱۳۶۸)، خانه را به یک شرکت به نام به‌پاک می‌فروشد و اینطور که باغبان تعریف می‌کند خودش چند محله بالاتر یک خانه ۵۰ متری می‌خرد. از زمان فروش تا امروز دو بازسازی در خانه اتفاق افتاده. اولین بار شرکت به‌پاک همان دهه ۶۰ آشپزخانه را که ضلع شمالی ساختمان بوده به اتاق کاری تبدیل می‌کند و تغییرات جزئی دیگری در آن می‌دهد. بعد از آن سال ۱۳۸۲ «به‌پاک» خانه را به شرکت سیمان تهران می‌فروشد؛ یعنی همان شرکتی که روزگاری خود ابتهاج در آن کار می‌کرد.

با این که از دیروز برخی ادعا می‌کردند که بنیاد مستضعفان آن را مصادره کرده اما خانه تحت مالکیت شرکت سیمان تهران قرار دارد که با خرید آن، دفتر مرکزی خود را همانجا تاسیس کرد. خانه از زمانی که به تملک شرکت سیمان در آمد در را برای بازدید عمومی روی مردم بست و آن همه رفت و آمد و شلوغی خاموش شد اما آنها دیروز برای سوگواران استثنا قائل شدند تا برای تسلی از ارغوان شاعر بازدید کنند. اینجا هم دو سه سال پیش برای بار دوم کمی تغییرات در خانه داده؛

تغییراتی در این حد که کف آن را پارکت و در و پنجره‌ها را نوسازی کرده است اما هنوز از معماری قدیمی آن شیشه‌های رنگی پنجره‌ها بی‌تغییر مانده. یکی از کارمندان آن تعریف می‌کند که ارغوان تا همین چند سال پیش داشت خشک می‌شد که دوباره به آن جان دادند. او بیراه نمی‌گوید؛ تنه درخت هنوز کمی زخمی است که انگار کمی رنگ هم روی آن پاشیده شده؛ همان تنه درختی که روزی ابتهاج در توصیف آن گفته بود که کنده خشکی بوده با ۳۰۰ سال قدمت که با مراقبت کم کم پاجوش‌های نازک از آن بیرون می‌آید.

هر پاجوش به تنه ضخیم دیگری تبدیل می‌شود و ارغوان را برای آقای شاعر معنادارتر می‌کند. مش رجب می‌گوید ارغوان ابتهاج چهار تنه کت و کلفت داشته که یکی از آنها قطع شده و سه تنه از آن باقی مانده.ابتهاج درباره انس خود با درخت قبلا گفته بود: «من به این درخت انس پیدا کردم و هر روز صبح که بیدار می‌شدم، می‌رفتم پای درخت و به آن نگاه می‌کردم و با آن حرف می‌زدم. کم‌کم درخت ارغوان برای من سمبلی از زندگی شخصی تا آرمان‌ها و آرزوها شد.»

درخت ارغوان همراه با بچه‌هایش قد می‌کشد و تا روبه‌روی اتاق پسرش کاوه در طبقه دوم خانه بالا می‌رود. دلبستگی شاعر به این درخت تا آنجا پیش می‌رود که پشت میله‌های زندان از دلتنگی برای آن شعر می‌گوید و روز مهاجرت همیشگی از ایران چشم‌‎هایش را از ارغوانش می‌دزدد تا شرمنده نازک‌آرای درختی که به جان آبش داد نشود. این خانه در ۲۶ آبان ۱۳۸۷ در سازمان میراث فرهنگی به ثبت ملی رسیده و حالا قرار است آنطور که خود شاعر وصیت کرده بود، در همین محله و پای ارغوان خودش به خاک سپرده شود.

آخرین تحولاتکاربران ویژه - اجتماعیرا اینجا بخوانید.