روزنامه هفت صبح | «خاله جون! منو دیگه ندیدی حلال کن» یازده دوازده سالش است و اسکاچ و چسب زخم میفروشد. گاهی هم آدامس و لیف. توی مغزم این میگذرد که چطور در نقش خاله مهربان دست رد بزنم به آدامسهای توی دستش و میگویم: «چرا دیگه نباید ببینمت؟» جواب میدهد که با مادرش قرار است برود کربلا. واقعا دارد میرود کربلا؟ یا این کربلا هم مثل همان ماجرای تولدهایش است؟ همیشه به چهرهها خوب دقت میکرد و اگر آدم تازهواردی میدید با صورت گشاده سلام میداد و میگفت: «خاله امروز تولدمه» این کار را هر روز میکرد.
خالهها هم برایشان فرقی ندارند حالا این ده تومان را لابهلای جیبهای کیف و مانتویشان گم کنند یا در راه خدا به دخترک ببخشند. برای آنها بازی برد برد است؛ هم احساس انساندوستیشان را ارضا میکنند، هم کسی نمیتواند با این دست استدلالها که اینها باند هستند و یک نفر آن پشت و پسل دارد میپایدشان منعشان کنند. خیره نگاهش میکنم. احتمالا شبیه آنهایی شدهام که دارند سعی میکنند یک نفر را به یاد بیاورند.
میگوید: «منو یادت نمیاد؟ اون طرف خیابون ازم اسکاچ خریدی.» معلومه که یادم هست. من از این خالههایی نیستم که ده تومانیها را این ور و آن ور گم کنم. متاسفانه اخلاق زشتی دارم که همه اسکناسهایم با جی پی اس به قلبم وصل میشوند. اصلا چه فرقی دارد ماجرای تو چیست؟ یا واقعا داری کربلا میروی که اگر بروی حتما پول نیاز داری؛ یا نمیروی و به این فکر میکنی که آدمها رویت را زمین نمیاندازند. هر کدام که باشد سزاوار این نیستی که توی این سن و سال به بازاریابی فقر فکر کنی. دو بسته آدامس میخرم و قول میدهد که دعایم کند.
مطهری، میرداماد و شهرآرا کیپ تا کیپ پر از آدم و ماشین است. آدمها در صف صرافی، گذرنامه و برگههای خروج موقت صفهای کیلومتری درست کردهاند و ماشینهایی که میلیمتری تکان میخورند. چراغ چهار راه سبز شده و من از چراغ سبز قبلی همین وسط ماندهام. نه راه رفت دارم نه پیش. جای پارک؟ شوخی نکنید. اطراف اداره مرکزی پلیس مهاجرت جای پای شماره ۴۰ به بالا هم به زور پیدا میشود. هر چه به در اصلی اداره نزدیکتر شوید، پیادهرو بیشتر به فضای صبحهای ایستگاه دروازه دولت شبیه میشود.
دفاتر پلیس به علاوه ده هم از همه جا بدتر. (جدی کسی زمانی را به خاطر میآورد که دفاتر پلیس +۱۰ خلوت بوده؟) هرچه خیابانها مثل شب عید شلوغ هستند، باشگاهها خلوت شده. مربی تی آر ایکس کلاسهایش را لغو کرده و به شاگردهایش گفته که تا یک هفته نیست و برگردد جبرانی میگذارد. دانشگاه از همه اینها خلوتتر. همگی عازماند. استاد و آموزش و رفاهی و … . فقط دانشجوهایی که دنبال تمدید سنوات هستند از راهپله بالا میروند و دست از پا درازتر برمیگردند پایین. احتمالا همین روزها که همه مسافران عازم شوند، از شدت خلوتی صدایمان توی شهر اکو میشود. جدی جدی بعید نیست.
گلریزان خاله صفیه
خاله صفیه جوراب فروش قدیمی متروست. مارک جورابهایی که میآورد کازابلاست، اما او هر وقت جورابهایش را تبلیغ میکند میگوید جورابهای کازابلانکا. فیلم کازابلانکا را دیده و میگوید هنوز هر بار که میبینم آن لحظه آخر میگویم کاش یک جور دیگر تمام میشد. کاش این دو تا عاشق اینقدر سختی نمیکشیدند. کاش همفری بوگارت هم با اینگرید برگمن میرفت. همه جزئیات فیلم به یادش مانده. سریال هم میبیند. میگوید این روزها همه یاغی میبینند اما من میخواهم فرندز ببینم که این فرندز چی هست که اینقدر تعریفش را میکنند.
خاله صفیه این روزها همه جورابهایش را حراج کرده تا پول سفرش به اربعین جور شود. همه جورابهای کازابلانکایش را جفتی ده هزار تومان میفروشد تا یک میلیون تومان کسریاش هم جور شود. این را که میگوید یکی از فروشندههای مترو که دستنبد و گوشواره میفروشد، دست خاله صفیه را مثل قهرمانها بالا میبرد و با صدای بلند وسط مترو داد میزند:« خانومای گلم توجه کنین. خاله صفیه مسافر کربلاست. یک میلیون تومن کم داره.
همین امشب نیت کنین بفرستیمش کربلا. ما که نمیتونیم بریم حداقل دعای خیرش بمونه برای ما. امشب گلریزون داریم ببینم چه میکنید.» بعد بر میگردد به خاله صفیه میگوید:«اگر یک میلیونت امشب جور شد برای من اختصاصی دعا میکنی؟ خیلی کارم گیره. دعا کن گره کارم باز بشه.» صدای فروشنده دستنبد آنقدر بلند هست که همه زنانی که در قسمت بالای واگن تهران به کرج نشستهاند جوراب کازابلانکا بخرند.


