روزنامه هفت صبح، اکرم محمدی| دیدن فروشنده مرد در واگن مخصوص بانوان تا همین دو روز پیش موضوع عجیبی نبود. پسر بچه‌ها و نوجوانان آدامس و جوراب فروش، مردان جوانی که شارژر و بقیه لوازم دیجیتالی مربوط به موبایل و شال می‌فروختند و پیرمردهایی که یا جوراب می‌فروختند یا یک دسته فال حافظ دستشان بود و توی شلوغی مترو شعر تعارف می‌کردند. هیچ‌کس هم جلویشان را نمی‌گرفت نه پلیسی بود و نه مامور مترو.

هیچ زنی هم اعتراض نمی‌کرد همه راه را برایشان باز می‌کردند تا آنها هم مثل فروشنده‌های زن کاسبی‌شان را بکنند و بروند. اما دو سه روزی است که اوضاع فرق کرده. مردهای جوان می‌ترسند، پیرمردها کمتر می‌ترسند و پسرهای نوجوان و بچه‌ها که اصلا نمی‌ترسند. یکی از آنها از آن زبل‌های آدامس فروش است. همین دیروز جعبه آدامس را دستم داد تا پول‌هایش را بشمرد، ساعت دو بعدازظهر بود و حدود 28 تا 10هزار تومانی داشت.

به او گفتم خدا برکت بدهد، جوابم داد فعلا نمی‌گویم چون در رزق و روزی را می‌بندد، باید بعد از اینکه از آخرین قطار شب پیاده شدم خدا را شکر کنم و بگویم خدا برکت بدهد. همان پسرک 10ساله امروز اما یک شغل دیگر هم داشت. یکی از جیب‌هایش را گذاشته بود برای پنج هزار تومانی‌های مخصوص.

جیب دیگرش هم برای 10هزار تومانی‌های آدامس بود که امروز مثل روزهای گذشته خیلی حجمش به چشم نمی‌آمد. پسرک برخلاف روزهای دیگر که به همه خاله‌های توی مترو پیله می‌کرد تا یک بسته آدامس از او بخرند، مدام از ته واگن تا سرش را می‌دوید تا وقتی قطار به ایستگاه جدیدی می‌رسد زودتر از همه از یک چیزی خبردار شود.

قطار که می‌ایستاد ، درست مثل فیلم‌های آخر زمانی همه فروشنده‌های مرد که بیشتر جوان بودند و بیشتر می‌ترسیدند سرجایشان می‌ایستادند، بعد پسرک زبل آدامس فروش با حرکت دستش یک علامت می‌داد و آن مردهای جوان ناگهان بین جمعیت گم می‌شدند. یکی پشت یک زن چادری پناه می‌گرفت، یکی چرخ جوراب‌هایش را دست زن فروشنده‌ای می‌داد و یک گوشه می‌نشست و یک نفر دیگر هم همانجا میخکوب می‌شد تا شانسش را در شلوغی جمعیت امتحان کند، یا او را می‌دیدند یا نمی‌دیدند.

البته این قسمت اول ماجرا بود، قطار که به مقصد می‌رسید پسرکی که اصلا نمی‌ترسید حساب و کتاب را شروع می‌کرد و نفری 5 هزار تومان از جوان‌ها می‌گرفت. می‌گفت من شما را نجات داده‌ام و باید نقد حساب کنید. جوراب و هدفون و هم نمی‌گرفت. فقط اسکناس 5هزار تومانی می‌گرفت اعتراض هم قبول نمی‌کرد می‌گفت باید خودتان حواستان باشد و از قبل پول مرا تهیه کنید. چند ایستگاه که می‌گذشت و جوان‌هایی که می‌ترسیدند سوار و پیاده می‌شدند، حجم پول‌های 5هزار تومانی جیبش زیادتر می‌شد.

می‌گفت این‌ها پول‌هایی است که فقط از مردهای جوان می‌گیرم، بعد قیافه‌اش را یک شکلی می‌کرد و می‌گفت از پیرمردها پول نمی‌گیرم چه می‌گویند از زیر سبیلم ردشان می‌کنم. گفتم زیر سبیلی رد می‌کنی. گفت هر چی که هست. پیرمردها گناه دارند. مامورها هم زیاد کاری به آنها ندارند و اذیتشان نمی‌کنند ولی این پسرهای جوان خیلی می‌ترسند، بعد قیافه‌اش را یک شکلی می‌کرد و می‌گفت پس باید از این ترسوها پول بگیرم، بعد جعبه آدامس‌هایش را دستم داد تا 5هزار تومانی‌هایش را بشمرد.

این بار 10 تا اسکناس 5هزار تومانی داشت و 7 اسکناس 10هزار تومانی. راضی بود چون به قول خودش از سرمایه‌اش یعنی آدامس‌های نعنایی و پرتقالی‌اش کم نشده بود، تازه 10 تا 5هزار تومانی هم سود کرده بود. می‌گفت دید می‌زنم و به مردهای جوان می‌گویم در ایستگاه مامور است. آنها هم پنهان می‌شوند بعد من از آنها 5 هزار تومان می‌گیرم. می‌ارزد برایشان همیشه در واگن خانم‌ها فروش بیشتر است. مردهای خسته نا ندارند از ما چیزی بخرند.

بعد در حالی که قیافه‌اش را یک شکلی کرده بود و از در واگن آخر که مخصوص بانوان بود خارج می‌شد گفت:« اینها خیلی می‌ترسند. مامورها که کاری ندارند فقط آنها را می‌گیرند و می‌گویند ورود به واگن بانوان ممنوع است اما اینها می‌ترسند. آخر می‌دانید چند روزی است که ورود فروشنده‌های مرد به واگن خانم‌ها ممنوع شده.» بعد قیافه‌اش را یک شکلی می‌کند و می‌گوید البته به جز من.

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - اجتماعیرا اینجا بخوانید.