روزنامه هفت صبح، اکرم احمدی| مدام به خودم میگفتم از بس فیلمهای ترسناک با قهرمان زن تنها در قطار و مترو دیدی حالا بفرما، این تو و این تونل وحشت، سعی کن تا زنده بیرون بیایی. داستان از اینجا شروع شد که یک شب موقع برگشت از سرکار به آخرین قطار تهران که به سمت کرج میرفت، رسیدم. ساعت 10 شب بود و ایستگاه مترو خلوت و ساکت. چند زن فروشنده و چند دختر جوان سوار شدند و من هم روی صندلی در طبقه بالای واگن بانوان نشستم.
داشتم فیگورم را برای یک چرت نیم بند بین راهی آماده میکردم که با صدای جیغ وحشتناکی از جا پریدم. یک دختر جوان با ظاهری بسیار عجیب و ترسناک و موهایی سیخ شده از کثیفی وسط مترو میدوید و جیغ میکشید. دست و صورتش از کثیفی رنگ گرفته بود انگار، دستهایش را روی سرش میگذاشت و از این طرف واگن به آن طرف واگن میدوید. درست مثل عروسکهای مشهور فیلمهای ترسناک جیغ میکشید، یک نایلون هم توی دست راستش بود.
راستش را بخواهید اگر آن زن فروشنده که جورابهای صورتی آدامسیاش را 10هزار تومان حراج کرده بود، نمیگفت که یه هزار تومانی توی کیسهاش بندازین ساکت میشود، قطعا همانجا در اوج از زندگی خداحافظی کرده بودم. دخترک این بار سر و ته واگن را با سرعت بیشتری میدوید و با صدای بلندتری جیغ میکشید. اما یکی از دختران ریمل فروش در یک حرکت سریع و به قول خودش تکنیکی یک اسکناس دوهزار تومانی مچاله را توی نایلونش انداخت و… ناگهان موتورش خاموش شد.
درست مثل عروسکهای فیلمهای وحشتناک جیغش بند آمد، ساکت و آرام اسکناس را از توی نایلون در آورد و یک لبخند زد و بعد به قول زن جوراب فروش خیلی متین روی یکی از صندلیها نشست و دستش را زیر چانهاش گذاشت و زل زد به من. دختر ریمل فروش در حالی که با صدای آرام داشت ریملش را تبلیغ میکرد گفت:« خب بچهها امشب خیلی ارزون خاموش شد. دیشب با 10تومن آروم گرفت. هر شب باید خرج روی دستمون بذاره تا جیغش بند بیاد. اینم این مدلی پول در میاره دیگه.»
بعد اشاره کرد به من و گفت:«این بیچاره داشت سکته میکرد. یکی براش شکلات بیاره تا از دست نرفته.» همچنان که آن دخترک به من زل زده بود و من داشتم از دست میرفتم بوی عجیبی مثل آتش گرفتن چمنهای پارک یا سوختن برگهای چنار کل واگن را گرفت. دود بیرمقی هم از ته واگن رد پلهها را گرفته بود و بالا میآمد. بوی سیگار هم بود، اما آن بوی علف و گیاه خیلی بیشتر بود. واگن بالا ما بودیم. ما یعنی من و چند فروشنده و چند خانم مسافر و همان دختری که جیغ میکشید و حالا آرام گرفته بود. به خودم گفتم بفرما قطار هم آتش گرفت تا ته فیلم ترسناک خیلی خوب جمع شود.
در حالی که حواسم به دخترک و نگاهش بود خیلی آرام از یک فروشنده پرسیدم بوی دود میاد؟ نکنه واگن آتش گرفته؟ فروشنده که میخواست ادای مرا در بیاورد با صدای آرامتر گفت:« نترس خانوم تو که امشب از حال رفتی چندبار. نه آتیش نیست. پایین دارن گل میکشن همین. حالشونم خیلی خوبه صدای خندهشون داره تا اینجا میاد. دارند گل میکشن و گل میگن و گل میشنون. چند تا دختر نوجوون هستن. من تا حالا چند بار دیدمشون. کار خاصی نمیکنن فقط گل میکشن. شاد میشن و میخندن به کسی هم کاری ندارن.» ا
ما آن دودی که از پایین میآمد آن فضای خالی واگن درست روبهروی در ورود و خروج را پر کرده بود تا برای پیاده شدن از حجمی از دود و بوی علف عبور کنی و به قول خانم فروشنده جوراب که میگفت مراقب باش بخوری نشی، اتفاقا خیلی هم بخوری شوی. اما فکر میکنید توقف مترو در ایستگاه کرج و آرام رد شدن از کنار دختر جیغ کش و فرار از مه دود و بوی علف آخر داستان بود؟ نه من هم فکر میکردم تمام شده، که همان لحظه یک مرد با چند چاقو از واگن بغلی در را باز کرد و با دو چاقوی بزرگ قصابی در درگاه ورودی ایستاد و گفت:« خانوم چاقوی خوب زنجان نمیخوای.؟»
بعد یک کاغذ از جیبش در آورد و گفت:« ببین کاغذ و مثل پنبه میبره. ببر اگه خوب نبود بیار پس بده. من هر شب همین ساعت اینجام. چاقوی تیز تو بازار تهران هم 40هزار تومن نیست.»در قطار که باز شد یک نفس تا ایستگاه تاکسی دویدم. یک مرد با پتوی قرمزی که روی دوشش انداخته بود از ون پیاده شد. شب تاریک، ماه کامل نه انگار این کابوس پایانی نداشت.


