روزنامه هفت صبح، مرتضي كليلي | با قاب تاريخ به ایران قدیم سفر و یادی از گذشته ميكنيم. در تهیه این مجموعه، از تصاویر كمتر ديده شدهاي استفاده شده که تماشاي آنها خالی از لطف نيست. عكسهايي از مشاهير تاريخ معاصر ايران، شهرهاي ايران، خودروهای نوستالژیک، عكسهاي فوتبالي و… براي ديدن تصاوير و شرح آن ادامه مطلب را بخوانيد.
قاب مشاهیر 1
نقش فرمانده شجاع ایلامی در دفع پاتک گردان تکاور عراقی؛ کارنامه رزمی تیپ امیرالمؤمنین(ع)، رشادتهای رزمندهای را در خود ثبت کرده که طی هشت سال دفاع مقدس در نبردهای این یگان شرکت مستقیم داشت. در نبرد نصر ۴، هنگامی که دشمن برای بازپسگیری بلندیهای دوقلو پاتک کرد، غیوریزاده توانست با ورود به سنگر کمین، در مدت ۲۴ ساعت رزم دائم، نقش شجاعانهای در دفع پاتک گردان تکاور عراقی و انهدام آن ایفا کند.
آخرین صحنه جهاد او، رزم شجاعانهاش با منافقین در ۲۹ خرداد ۱۳۶۷ بود. او با بیسیم به قرارگاه لشکر چنین گفت: تا من زنده هستم، دشمن از خط گردان شهید بهشتی عبور نخواهد کرد. حاجی ما زانوهایمان را بستهایم. بیسیمچی فرمانده که از نزدیک شاهد حماسهآفرینی او بود، میگوید: کانال پشت خاکریز در محور بهرامآباد، پر از جنازههایی شد که علی مجال عبور به آنها نمیداد؛ رجز میخواند و چند نفر از همرزمانش به او مهمات میرساندند.
سرانجام منافقین با استفاده از تانک، او را از نزدیک هدف تیربار قرار دادند تا آنکه با سپری شدن ۱۲ سال، پیکر مطهرش در قلاویزان کشف شد و مردان و زنان ملکشاهی با بیش از ۵۰ کیلومتر پیادهروی به استقبالش رفتند. درباره این شهید بیشتر بدانید: علی غیوریزاده در سال 1332 در خانوادهای روستایی از توابع ارکواز ملکشاهی استان ایلام به دنیا آمد. از فرماندهان تیپ امیرالمؤمنین(ع) بود که در عملیاتهایی همچون کربلای یک، والفجر 3، کربلای ۱۰ و والفجر ۱۰ حضور داشت. او در روز ۲۹ خرداد ۱۳۶۷ در منطقه عملیاتی مهران به درجه رفیع شهادت نائل آمد. مزارش در صحن امامزاده سیدحسن بن موسی کاظم(ع) مهران قرار دارد.
قاب مشاهیر 2
قسمتهایی از کتاب کاخ تنهایی، خاطرات ثریا اسفندیاری (قسمت بیست و دوم)؛ به سوی تاجالملوک به راه میافتیم. خانم سالخرده مرا در سالن میپذیرد، دور و برش را برادران و خواهران شاه گرفتهاند. مرا میبوسد، بعد از او پرنسس اشرف و سایر زنان که برایم ناشناساند، تماس سنتی صورت را با صورت من انجام میدهند.
نوعی ترس مرا دربر میگیرد… از همه ظریفتر فرمولهای آداب است که باید ارائه و دریافت شود و خوشبختانه من از کودکی با این سنتهای ایرانی آشنا هستم … ناگهان صدایی از یکی از خادمان شنیده میشود: «اعليحضرت شاه !» همه از جا بلند میشوند، شاه اینجاست، در پوشش نظامی، او را متین و با ابهت مییابم. میبینم که شمسی درست نمیگفت زیرا چهرهاش خندان است و اندامش متناسب و نیز جوان مینمایاند.
او در سنی است که شخص احساس مسئولیت میکند؛ با يك اونیفورم شيك. آری، اعتراف میکنم که دیدارش برايم يك ضربه صاعقه آنی بود… او مادرش را میبوسد و خواهرانش در حالی که دستهایشان را روی سینه میگذارند خم میشوند: تعظيم … برادرانش او را «اعليحضرت» خطاب میکنند. به من نزدیك میشود، طبق آداب میبایست نگاهم را پایین میبردم اما برایم غیرممکن بود. رورانسی که بارها تمرین کرده بودم آنطور که باید انجام نمیشود.
زیاد پایین نبود! این را بعدها، خیلی بعدها، شمس به من گفت؛ چراکه در آن موقع وقتش نبود - خجول بودن شاه را که شمس میگفت و خودش سعی داشت آن را پنهان کند، حدس میزنم.او مرا دعوت به نشستن میکند و میپرسد: «چه مدت در پانسیون بودید؟ تحصیلاتتان در چه رشته است؟» از مونترو، لوزان و لندن صحبت میکنم و بعد هم البته از فلوبر… موقع شام میرسد، يك ميز طولانی با رومیزی سفید که شمعدانهای سنگین آن را درخشان مینمایاند؛ ظروف کریستال و چینی و کارد و قاشق و چنگال نقره.
برخلاف تشریفات با مهربانی مرا سمت چپ خود مینشاند. میانمان نگاههایی رد و بدل میشود، دزدکی و آشکار… غذا بسیار لذیذ است. حرفهایمان آرام و بهگونهای کاذب معصومانه است. میگوید: «خیلی سوئیس را دوست دارم» بله کشور بسیار زیبایی است …مثل دو شاگرد مدرسه که با هم درددل میکنند، البته در میان درخشش کریستال و ترق تروق ظروف. ادامه دارد…
قاب مشاهیر 3
روزی که مصطفی چمران، شمس آلاحمد را غافلگیر کرد! روایتی از آلاحمد در برنامه شب خاطره 20 خرداد 1372 از ماجرای جالب دیدار با دکتر مصطفی چمران که در ادامه میخوانید: یک روز در خانه دراز کشیده بودم که در باز شد و یکی از بچهها (پسرانم) گفت یک نفر آمده به دیدن شما که فردی مذهبی است، گفتم بفرماید تو. آمد در اتاق و من را به اسم کوچکم صدا زد، تعجب کردم. من نمیشناختمش. این اظهار صمیمیت، چیه زیر پردهاش؟ گفت: شمس منو نشناختی؟
گفتم: مگر باید بشناسم؟ گفت دارالفنون یادت رفته؟ همکلاس بودیم. سال هشتم. جبر و مثلثات بلد نبودی. از اون جبر و استبداد میترسیدی، خیال میکردی این هم سخته. دو جلسه کمکت کردم. بر ترست غلبه کردی. گفتم: آخه مصطفی تقصیر من چیه؟ تو خودت را زیر این همه ریش قایم کردی، من تو را از کجا بشناسم؟
ماشالا یک ریش توپی گذاشته بود. استدلال قشنگش را که شنیده بودم و نمیدانستم این چمران، مصطفی چمران خب یک چیزهایی شنیدم که لبنان بوده، فلسطین بوده، فکر میکردم از همین مسلمانهای همان سمتهاست که آمده اما این منطق کلامش و تسلطش به منطق ریاضی و تسلطش بر عرفان من را به اعجاب انداخته بود. گفتم تو با قد کوچولو اون موقع جلوی کلاس مینشستی، من اون آخر … تو را یادم نمیاد. گفت: شمس تو خیلی داری منبر میری.
تهران خیلیها هستند منبر برن. ما تو شهرستانها احتیاج داریم؛ به ویژه تو سربازخونهها. انقلاب اومده، سر پنج شش تا از بزرگان ارتش را برداشته، شاه هم که فرار کرده. ارتشیها همینطور موندن. ما نیاز داریم به اینکه ارتشیها را کمک کنیم. من شنیدم صدای تو را و مطالب تو را دیدم. از قدیم هم یادم میآید. تو میتونی در این حوزه کمک کنی. گفتم مثلا چی؟ گفت مثلا ما بزرگترین واحد تانکمون، زرهیمون در باختران است و نمیدونیم چه کنیم.
تو هم که میدونی اینها عادت داشتند مینوشتن «خدا، شاه، میهن» اما یواش یواش شاه را بالاتر مینوشتن که وقتی میخواستی بخونی اول میخوندی «شاه، خدا، میهن» اینها عادت ندارن این عبارت را بخونن «خدا، روحانیت، میهن». تو میتونی اینو عمل بیاری. گفتم کمرم درد میکنه مرد حسابی. افتادم گوشه خونه. گفت اینها بهانه است. اگر واقعا داری این انقلاب را از قدیمتر از من هم بیشتر داشتی، پاشو برو. گفتم کجا برم؟
گفت برو باختران، گفتم کی؟ گفت: کی دلت میخواد؟ گفتم همین الان. اینقدر مرا در شرم حضور گذاشت منطق محکم این مرد و اینقدر خالصانه گفت. گفت فردا صبح دو نفر را میفرستم دنبالت….
شرح عکس: شمس آلاحمد در کنار فرزندانش احمد و آهو - اردیبهشت 1349
قاب تاریخ
روشنفکران حقوق بگیر دربار؛ در دفتر شهری علیاحضرت در حدود 300 نفر کار میکردند که هر کدام وظایف خاص خودشان را داشتند. با روی کار آمدن شریف امامی و کارهایی که انجام داد فضای دربار را هم عوض کرد. هویدا از وزارت دربار رفت، علم و یارانش هم که قبلاً رفته بودند، از درباریهای قدیمی کسی نمانده بود و حتی سپهبد دکتر ایادی، پزشک مخصوص هم از ترس به دربار نمیآمد.
دکتر علیقلی اردلان هم که پس از سالها خانهنشینی به جای هویدا به وزارت دربار رسیده بود، در روزگار کهولت بهسر میبرد و فقط ناظر گذران کارهای روزمرۀ دربار بود. در چنین اوضاع و احوال قدرت شهبانو بیشتر شد و به فکر افتاد در تحولات روزمرۀ کشور نقش اساسی داشته باشد. در دربار و دفتر ملکه کسانی راه یافتند که پیشتر از آنان نام و نشانی نبود. آنان، برای رفع مشکلات مملکت، هر روز طرح تازهای عنوان میکردند که بر پیچیدگی اوضاع میافزود.
آنان اعتقاد داشتند که رژیم میماند و ملکه قدرت را به دست میگیرد. دلیلشان هم این بود که اعلیحضرت بیمارند و این موضوع را فقط شهبانو فرح میدانستند. علاوه بر بیماری ایشان، روحیهشان را نیز از دست دادهاند و قادر به تصمیمگیری در امور مملکتی نیستند. بر اساس تغییراتی که در قانون اساسی داده شده است، شهبانو میتوانست نایبالسلطنه باشد.برای آرام ساختن کشور هدف و برنامه لازم بود. برای این منظور علیاحضرت شخصیتهای لازم را گردهم آورده بود.
باید به مردم نشاند داده میشد که اوضاع دگرگون گشته و خواستههای آنان مورد نظر است و افراد بدنام سابق از صحنۀ دربار طرد شدهاند. برای رسیدن به این اهداف، عدهای در دفتر علیاحضرت گرد آمده بودند که در رأس آنان رضا قطبی، مدیر عامل تلویزیون و پسردایی علیاحضرت، دکتر سیدحسین نصر رئیس پیشین دفتر شهبانو، دکتر هوشنگ نهاوندی رئیس دفتر و دکتر احسان نراقی نویسنده و جامعهشناس قرار داشتند. وظایف این دفتر، گاهی با دفتر وزارت دربار همخوانی نداشت و مشکلات عدیدهای به وجود میآورد که باید مدتها به رفع و رجوع آن پرداخت.
سروها در باد: آخرین روزهای شاه در تهران (موسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران)
شرح عكس: از راست شجاعالدین شفا، کریمپاشا بهادری، علیرضا هرویراد، حسین نصر، عبدالعلی بختیار، رضا قطبی و داریوش همایون.


