روزنامه هفت صبح، مهلا جوادپور| مدتي است در رفتوآمدي كه به رشت دارم، با نوع جديدي از تكديگري غيرمستقيم و حتي بهنوعي كلاهبرداري آشنا شدهام. چند ماه پيش بود كه از رشت به تهران ميآمدم و براي بنزين زدن و صرف يك ليوان چاي در يك استراحتگاه بينراهي، 25 كيلومتري قزوين توقف كردم. بنزين را زدم و داشتم چاي ميخوردم كه خانوادهاي چهارنفره با يك ماشين پرايد كنار ماشين من ايستادند.
راننده يك مرد جوان با ظاهري آراسته بود و همسرش و يك زن و مرد ديگر هم در ماشينش نشسته بودند. راننده شيشه را پايين داد و بدون هيچ توضيح و پيشزمينهاي گفت: «يك مقدار پول ميدي بنزين بزنم؟» من كه تا بهحال در چنين سناريويي قرار نگرفته بودم، دو تا دههزار توماني به او دادم. پول را گرفت و در چشم من نگاه كرد و گفت: «كمي بيشتر ميدادي حالا.» گازش را گرفت و رفت. گذشت و همين هفته پيش دوباره در همان استراحتگاه توقف كردم.
در حال بنزين زدن بودم كه يك ماشين 405 كنارم ايستاد و گفت: «من بچه …(اسم یک شهر در حوالی همدان). اومدم اين ماشين رو خريدم اما باك را پر نكرده بودند. كمي پول ميدي تا بنزين بزنم؟» راننده مردي جوان بود اما يك پيرمرد و پيرزن هم در ماشين نشسته بودند. حقيقتا نميتوانستم درباره آن دو سالمند فكر بدي بكنم و پيشنهاد دادم تا 20 ليتر بنزين بزند و من پولش را بدهم. كلي تشكر كردند و حتي راننده شماره كارتم را گرفت تا فردا پولش را برايم واريز كند.
شماره تلفن خودش را هم داد اما آن فردا هيچوقت نيامد. بعد از اينكه رفتند از متصدي بنزين پرسيدم داستان اين ماشينها چيست و گفت به اينها «تلكهكن» ميگويند و اينجا معروف هستند و البته اينكه نبايد به آنها پول ميدادم. همچنان يك اميدي تهدلم داشتم كه متصدي درباره آنها اشتباه ميكند. كمي آنطرفتر براي استراحت و چاي ايستاده بودم كه دوباره يك پرشيا با سرنشينهاي جوان كنارم آمدند. راننده شيشه را پايين داد و گفت: «بچه (…) هستم و ميخواهم از جاده قديم به شهرم بروم. كمي پول بده تا بنزين بزنم.»
همين كه با خنده به آنها گفتم «دير رسيديد، يكم پيش دوستاتون پول گرفتن» به سرعت دنده عقب گرفت و گاز داد و رفت. كمي ديگر ماندم تا ببينم دوباره اين اتفاق ميافتد يا نه و در كمال ناباوري يك جوان با مادرش در يك ماشين 405 ديگر آمد و گفت بچه (اسم یک شهر در غرب ایران) است و پول بنزين ميخواهد. گفتم امكانش نيست. گفت ممنون و رفت سراغ چند ماشين ديگر.
بعد از بازگويي اين روايت در تحريريه روزنامه متوجه شدم بقيه هم با اين مسئله برخورد داشتهاند. يكي از اين برخوردها مربوط به ميدان شهداي تهران است كه يك خانم با دو بچه با ماشين پرايد ميآيد و ميگويد يكي از نزديكانش در بيمارستان بستري است و هزينههاي درمانش را داده است براي همين پول بنزين ندارد.
در ميدان پونك هم آقا و خانمي با دو بچه در يك ماشين ال90 ميگفتند از مشهد آمدهاند و همه كارتهايشان سوخته است. نميدانم چقدر به اين دو مورد آخر خوشبين باشم اما وقتي با تعريف اين داستان در تحريريه چراغي بالاي سر نگين و سارا روشن شد، حتما دليل دارد.


