روزنامه هفت صبح، اکرم احمدی| هر دونفر کتوشلوار پوشیده بودند با دستمال گردن،اگر آن دو ساک بزرگ پشت سرشان از در واگن بانوان رد نمیشد، در نگاه اول فکر میکردی انگار میخواهند به یک جلسه کاری خیلی مهم برسند. اما همین که وارد واگن شدند در ساکهایشان را باز کردند و یکی از آنها یک جعبه نقرهای را در دستش گرفت و آن یکی با صدای بلند شروع کرد به حرف زدن. اول سلام کرد و از همه بانوان محترم خواست چند لحظه به او توجه کنند چون بعد از اینکه حرفهایش تمام شود از همه سوال میپرسد.
بعد آن یکی همراهش جعبه نقرهای را توی هوا چرخاند و همان کسی که حرف میزد شروع کرد به توضیح دادن:« اگر از خرید جوراب برای روز مرد خسته شدهاید ما برایتان یک بسته ویژه از بهترین و کارآمدترین هدیه را با کمترین قیمت آماده کردهایم. کجای دنیا یک بسته هدیه را میتوانید 50 هزار تومان بخرید.» بعد به همراهش چشمک زد تا اولین هدیه را بیرون بیاورد، یک لیف کمری که اسمش را گذاشته بود لیف بیمنت.
همراهش انگار در حراج کریستی جنس میفروخت لیف کمری را یک دور در واگن چرخاند تا همه ببینند:« این لیف خودش 50 هزار تومان است. این را که بخرید دیگر یک عمر از جیغ و داد مردها خلاص میشوید که یکی برود و در حمام پشتش را لیف بکشد» بعد که صدای خنده خانمها را شنید گفت دیدید گفتم این جعبه بهترین کادوی روز مرد است. مرد همراه مثل معرکه گیرها دستش را توی جعبه کرد و یک کیف کوچک چرمی بیرون کشید.
مرد سخنران دوباره توضیح داد:« بله مردا حواس پرت هستن. قبول داریم. این کیف هم برای هندزفریهایی که همیشه گم میکنند یا از بس گره میخوره که دیگه کسی نمیتونه بازش کنه.» توی جعبه باز هم کادو بود چون مرد جوان دوباره مثل معرکه گیرها دستش را توی جعبه چرخاند و این بار دو بسته دونات رضوی مخصوص مترو بیرون کشید.
مرد دوباره گفت:« مردا گناه دارن به خدا. صبحها دلشون نمیاد از خواب بیدار بشن و تا لحظه آخر میخوابن و دیگه وقت نمیکنن صبحونه بخورن. اینو میذاریم تو جعبه که فردای روز پدر صبحانه بخورن.» اما جعبه مخصوص روز پدر یک هدیه ویژه داشت،این را همان مرد با هیجان خاصی گفت:« روز مرد مگه بدون جوراب میشه آخه.» بعد همراهش یک عدد جوراب سفید را از توی جعبه بیرون کشید و دوباره در همه واگن چرخاند تا همه خانمها خوب ببینند.
جعبهها نقرهای بودند و طلایی. مرد میگفت پول این جعبهها را هم نمیگیرم مهمان ما، فقط برای اینکه دل مردها را شاد کنیم. بعد از یک خانم جوان پرسید: جوراب توی جعبه چه رنگی بود؟ گفته بودم ازتون میپرسم. اسم لیف توی جعبه چی بود؟» یک زن فروشنده از آن طرف واگن فریاد زد:« لیف بیمنت»


