روزنامه هفت صبح، نگین باقری| چهار روز پیش عکسی از آخرین بازماندههای ساواک منتشر شد که او را دست به سینه، با همان نگاه غضبناک 50 سال پیش نشان میداد. با این تفاوت که این بار به جای آن لباسهای پرطمطراق پر از نشان رسمی، با یک تیشرت آبی و کلاه تفریحی به همراه همسر و دخترش در تظاهرات اپوزیسیون آمریکا دیده میشد.
عکس این مرد سمنانی 86 ساله که سالهاست ساکن ایالت اورلاندو آمریکا شده آن روز خیلی از افراد را شوکه کرد. او کیست؟ مصدقی ملیگرا یا سلطنت طلب طرفدار قوامالسلطنه؟ قاتل زندانیهای سیاسی قدیمی یا فعال اقتصادی بیسر و صدایی که سرگرم شرکت خود است؟
خودش قصه را از دهه 30 تعریف میکند. در کتاب اتوبیوگرافی خود میگوید در ماجرای ملی شدن صنعت نفت، وقتی یک دانشآموز کلاس نهمی بیشتر نبود خود را طرفدار مصدق میدانسته اما از 9 اسفند 1331 و « زمانی که مصدق و شاه روبهروی هم قرار گرفتند» دیگر مسیر فکری او تغییر کرد. او در مدرسهای در خیابان نادری تهران درس میخواند؛ مدرسهای در مرکز حوادث مهم آن دوره که بیشتر برای فرزندان زرتشتی ساخته شده بود اما بهاییها و دیگر اقلیتهای دینی هم آنجا درس میخواندند. خود ثابتی گفته بود به دینی اعتقاد ندارد ولی از سمت مادر بهایی و اقوام پدری مسلمان بودند.
شاید تصورش هم خنده دار باشد که اگر سال 1336 وزارت دادگستری با مشکلات و محدودیتهای بودجهای برای جذب قاضی روبهرو نمیشد، دیگر پرویز ثابتی به ساواک راه پیدا نمیکرد و خاطرههای هولناک بازداشت و بازجویی فعالان سیاسی دهه 50 هم هیچ وقت شکل نمیگرفت. ثابتی در کتاب خود به اسم «در دامگه حادثه» به تفصیل شرح داده و گفته که بعد از اینکه راهی برای کار در دادگستری پیدا نکرد، اول تصمیم میگیرد معلم شود.
اتفاقا در جریان استخدام آموزش و پرورش با کاظم رجوی (برادر مسعود رجوی) آشنا و به هم نزدیک میشوند تا دوره دانشسرا را همراه هم طی کنند. این بین فرصت استخدام ساواک پیش میآید و تصمیم میگیرد که از آن به عنوان میانبر سیاسی استفاده کند. از همین جا بود که آیشمن ایرانی کم کم قدرت میگیرد. درجه پشت درجه و افتخار پشت افتخار میگیرد و بالا میرود.
در سال ۱۳۴۵ به ریاست اداره یکم از اداره کل سوم رسید، سال ۱۳۴۹ معاون دوم اداره کل سوم بود و سال ۱۳۵۲ مسئول اول اداره کل سوم ساواک موسوم به امنیت داخلی شد. خود او اینطور روایت کرده که «پس از سه ماه از آغاز خدمتم در ساواک، به علت گزارشهای تحلیلیام راجع به مسائل سیاسی جاری کشور به ریاست بخش بررسیهای سیاسی در امور امنیت داخلی منصوب شدم.»
تا سال 1355 هیچ تزلزلی در موقعیت او اتفاق نمیافتد و جایگاه رفیع و تاثیرگذارش همینطور محکمتر میشود. کم کم محمدرضا پهلوی تغییراتی در سیاست حکمرانی خود میدهد که به گفته خود ثابتی با محدود کردن ساواک همراه میشود. منظور ثابتی از محدود کردن این است که مثلا سال 1357شاه اجازه بازداشت 1500 نفر فعال کارگری دانشجویی و سیاسی را به درخواست ساواک نمیدهد یا اجازه حمله به مراسم ختم شریعتی یا مراسم بزرگداشت به مناسبت رحلت فرزند امام را صادر نمیکند. اما اینها تقاضاهایی بوده که ثابتی برای پیشگیری از انقلاب به پهلوی دوم پیشنهاد میدهد.
نقطه عطف اول؛ خشم محمدرضا پهلوی
یکی از نقاط عطف تاریخی مهم زمانی است که کارتر از محمدرضا پهلوی میخواهد تا فضای سیاسی ایران را بازتر کند. پهلوی تحقیق درباره این موضوع را واگذار میکند به همان جوان آماده به خدمت ساواک؛ یعنی ثابتی. او هم نامهای به شاه مینویسد و موقعیت را برای او اینطور شرح میدهد که جمعیت تهران زیاد شده، قشر دانشجو و روشنفکر بیشتر شده، زندانیان سیاسی قبلی آزاد شدند و تجربیاتشان بالا رفته و اوضاع مثل سال ۴۰ نیست.
نامهای که در واقع پیشبینی رک و پوستکندهای از وقایع ۵۷ بوده.«این گزارش را دادم نصیری برد برای اعلیحضرت. اعلیحضرت هم از دست من عصبانی شد که این ثابتی باز چیزهای منفی را سرهم کرده و هیچ پیشرفتهای مملکت را ندیده، به اصلاحات ارضی اشاره نکرده، سهیم شدن کارگران در سهام کارخانجات را ندیده، ارتش ما از ۱۵۰ هزار نفر شده ۶۰۰ هزار نفر را ندیده، ساواک و شهربانی را ندیده و همه سیاهها را سرهم کرده و میگوید اوضاع خراب می شود.»
انکار شکنجهها
درباره شکنجههای ثابتی روایات زیادی وجود دارد که یکی از آنها را کریم سنجابی، وزیر امورخارجه دولت مصدق و دبیر کل جبهه ملی نقل کرده. او اینطور گفته است: «در اوایل کار سعی میشد افسرانی که نسبتاً خوشنام باشند انتخاب بکنند. ولی در زمان قدرت ساواک، یعنی در دوره نصیری و بهخصوص آن عامل فعال و معروفش پرویز ثابتی آنها رعایت هیچ اصولی نمیکردند و هر آدم ماجراجو و مفسد و دورو و دروغگویی که ممکن بود پیدا بکنند در آن دستگاه وارد میکردند و افراد را از دانشجو گرفته تا کارگر کارخانه و کارمند اداره و روحانی و بازاری و افرادی که کم و بیش در سیاست وارد بودند تحت نظر میگرفتند. در این دوران بود که دست به کشتار و تصفیه زدند و عده کثیری از افراد را بهطور آشکار در نتیجه آن محاکمات کذایی یا بهطور مخفی بدون رسیدگی و بدون هیچ گونه محاکمهای به قتل رساندند.»
البته که اگر اینها را به ثابتی بگویید از شما قبول نمیکند. چنانچه در سال ۱۳۹۰ گفتوگویی با صدای آمریکا مدعی شد که مخالف شکنجه است. او در این روایات معدودی که بعد از انقلاب از خود به جا گذاشته حتی بازجویی فعالان سیاسی را هم رد میکند و میگوید به جز هفت هشت ده نفر، از افراد دیگری بازجویی نکرده. که این تعداد هم شامل پرویز نیکخواه و افرادی میشود که احتمال میداد با دیدن چهره ثابتی با ساواک همکاری کنند. در سراسر کتاب «در دامگه حادثه» به این موضوع اشاره میکند که اصرار داشته با فعالان سیاسی و نویسندگان جدیتر و شدیدتر برخورد شود و درباره این موضوع به مقامهای بالاتر از خود و محمدرضا پهلوی شکایت میبرده است.
ماجرای مرگ یا قتل بهرنگی و تختی
بخش دیگر کتاب او ماجرای ابهام مرگ یا قتل افراد مشهوری مانند صمد بهرنگی و … است که گفته «تختی فردی بود که گرفتاری داشت و گرفتاری جنسی و گرفتاری خانوادگی پیدا کرده بود و رفته بود سه روز در هتل آتلانتیک مانده بود و ظرف این سه روز رفته بود محضر و کاظم حسیبی از رهبران جبهه ملی را برای قیومیت پسرش تعیین کرده بود. کسی که سه روز رفته در هتل مانده و برای بچهاش هم قیم تعیین میکند، یعنی چی؟ یعنی قصد دارد خودش را بکشد دیگر و خودش را هم کشت.
بعد اینها میگفتند نخیر او را کشتند. صمد بهرنگی هم همینطور. صمد بهرنگی رفته بود با آن آقای (حمزه) فراهتی از رود ارس رد بشود، شنا بلد نبود و غرق شد. بعد گفتند او را کشتند. آقای جلال آل احمد هم که این داستان را درآورده بود. بعدا گفت بله ما این را درآوردیم، بد هم نبود. اینها اتهامات بیجا و بیربط بود. یا (علی) شریعتی که مریض بود و در لندن مرد و بعد از نمونه برداری گفتند به مرگ طبیعی مرده. بحث شکنجه بحثی طولانی است.»
زنان همراه ثابتی کیستند؟
در تصویر دو زن هم کنار ثابتی دیده میشوند. زنی که سمت راست ایستاده همسر او نانسی ثابتی است. یکی از گفته های بسیار شایع در مورد ثابتی این است که راننده پرویز ثابتی، در برابر چشمان مردم، مردی را که به همسر ثابتی اعتراض کرده بود با شلیک گلوله کشت، این قتل در زمان قدرت ثابتی و سال های پایانی حکومت شاه، در کفاشی «شارل ژوردن» در خیابان وزرای تهران اتفاق افتاد.
به خاطر گم شدن کیف زن ثابتی ،مشتریهای کفش فروشی بازرسی شدند و در مواجهه اعتراض این مرد که به همراه همسرش به عنوان مشتری در کفش فروشی حضور داشته، راننده و یا محافظ خانم نانسی، او را می کشد. زن جوانتر پردیس ثابتی دختر نانسی و پرویز است. او سال ۱۳۵۳ در تهران زاده شده و از دو سالگی به همراه خانوادهاش به آمریکا مهاجرت کرده. دوره کارشناسی خود را در دانشگاه ام.آی.تی گذراند و برای گذراندن دوره دکترا به هاروارد رفته.
داستان فرار ثابتی
اینکه پرویز ثابتی چطور از کشور فرار میکند هم ماجرای عجیبی است. یک ماه پیش از فرار خود خانه تازه ساختهاش را در شهرک غرب به سفیر یکی از کشورهای عربی فروخته بود. او چندین پاسپورت به اسامی مختلف داشت و با یکی از آنها در اواخر حکومت بختیار به ژنو گریخت و از آنجا به اتفاق همسرش به اسرائیل رفت.
پرویز ثابتی، نام کوچک خود را به «پیتر» تغییر داد و شرکت خود در زمینه خرید و فروش زمین و ساختمان سازی در آمریکا و فرانسه را آغاز کرد. شرکتی که در آن همه معاملات به نام همسر و یا دخترش ثبت میشود و زندگی بی سر و صدای خود در اروپا و آمریکا را از راه این شرکت ادامه میدهد. ثابتی در سال های پس از انقلاب زندگی نیمه مخفی درآمریکا داشت و تصویر اخیر او بسیاری از صاحب نظران سیاسی را در بهت فرو برده است.


