روزنامه هفت صبح| نگاه به گذشته در دوران قاجاریه هم وجود داشت، اما در دوره رضاشاه، باستانگرایی به اوج خود رسید و محمدعلی فروغی بهشدت در این قضیه موثر بود. فروغی حتی تعلیم و تربیت شاهانه قبل از اسلام را در خانواده رضاشاه آغاز میکند. او هر روز عصر در کاخ شاه به رضاشاه و خانوادهاش درس ایران ماقبل اسلام میداد.
تاجالملوک در خاطراتش مینویسد که ما همگی متخصص تاریخ قبل از اسلام شده بودیم. رضاشاه هم مثل مبصر کلاس، همه را مجبور میکرد که بنشینند و درس فروغی را گوش کنند. فروغی در فرهنگستان زبان فارسی هم در این زمینه خیلی کار کرده است که البته تاکنون اسنادش بهدرستی احصا نشده است. بههرحال در زمان رضاشاه و با فروغی، باستانگرایی در ایران معاصر به نقطه اوج خودش رسید. اتفاقا الگویش هم غربی بود.
یعنی همانند پروتستانتیسم در غرب، نوعی بازگشت به ملیگرایی مذهبی بود که بعد مذهبیاش از آیین زرتشت و مهرپرستی تامین میشد. بهاییت هم میخواست در این میان نقش ایفا کند. بهاییان میگفتند ما مذهب ایرانی جدید هستیم. ظلالله بودن پادشاه، در دوره محمدرضاشاه کاملا بهصورت تئوریک بازتولید شد.
بعد از مشروطه، غرب تاثیر خودش را بر ایران گذاشته است و تمدن غربی کاملا بر ایران سیطره دارد. ناگهان نوستالژیای ایران باستان پدیدار میشود تا به همه یادآوری کند که زمانی ما ایرانیان پیشرفته بودیم. این وضعیت تا همین الان هم ادامه دارد. فراز و فرود داشته، اما از بین نرفته است.
در دوره پهلوی دوم، دوران ماقبل اسلام و دوران بعد از ورود اسلام به ایران توامان بازتولید میشوند. محمدعلی فروغی مشغول بازتولید ایران قبل از اسلام بود و سیدحسین نصر میخواست ایران بعد از اسلام را بازتولید کند. او بهدنبال تاسیس «پادشاهی اسلامی» بود و بنیان آن را در تاریخ صفویه میجست. بر همین اساس به کسانی رجوع کرد که ایران ماقبل اسلام را در دوران بعد از ورود اسلام به ایران، بازتولید کردهاند.
خط حرکت اینها از سهروردی شروع میشود و به ملاصدرا میرسد. محمدرضاشاه هم در این میان میخواست شاهنشاهی اسلامی را بازتولید کند. سفر به مکه و مشهد و شرکت در روضه سیدالشهدا با همین هدف صورت میگرفت. برشهای تاریخ با توجه به مناسبات قدرت و اهداف سیاسی صورت میگیرد. اما مردم چنین رویکردی ندارند. مردم ما هم آثار باستانی دوره صفویه را نگاه میکنند و هم تختجمشید قبل از اسلام را.
سیدحسین نصر و مطهری و آقای آشتیانی با هم متحد میشوند تا ایران اسلامی را بازتولید تئوریک کنند. بعد شریعتی میآید پاناسلامیسم را علیه پانایرانیسم علم میکند. شریعتی با نمادهای ایرانی مذهبی برخورد میکند. مثل مخالفتش با قصه شهربانو همسر امام حسین. یا مثلا اسلام صفوی را رد میکند و بر اسلام علوی تاکید میکند. یعنی برمیگردد بهنوعی فاندامنتالیسم اسلام علوی.کسی که شریعتی را به حسینیه ارشاد میآورد، مطهری است. کسی که با نفوذش در دستگاه حکومت راه تاسیس حسینیه ارشاد را هموار میکند، سیدحسین نصر است. اینها میخواستند نوعی اسلام شاهنشاهی یا ایران بعد از اسلام را بازتولید کنند.
مطهری و نصر و آشتیانی. اینها همه با هم بودند. مطهری خدمات متقابل ایران و اسلام را مینویسد و میگوید اسلام هیچوقت باعث انحطاط ایران نشده است. جرجی زیدان و ابن خلدون هم میگویند ایران بیشترین نقش را در ایجاد تمدن اسلامی داشته است. سیدحسین نصر هم کار خودش را میکرد. از یکسو رئیس دانشگاه صنعتی آریامهر (صنعتی شریف) میشود و از سوی دیگر درصدد بازتولید فلسفی دانشگاه تهران بود و هم اینکه انجمن سلطنتی فلسفه را تاسیس میکند. میخواهد نوعی ایرانیت بعد از اسلام را بازتولید کند که وجه عملی مشروعیت آن، صبغه شاهنشاهی دارد. آقای مطهری هم تا این حد با سیدحسین نصر همکاری داشت که خدمات متقابل ایران و اسلام را نشان دهد.
در رجعت به ایران بعد از اسلام، هر دو علیه محمدعلی فروغیاند که برش تاریخی زده بود و ایران بعد از اسلام را کنار میگذاشت.
شریعتی هم تا حدی با اینها پیش میآید، اما ناگهان راهش عوض میشود. یعنی چپ اسلامیای که شریعتی بازتولید میکند، بهشدت به پانایرانیسم حمله میکند.
مثل همان قصه شهربانو. به همین دلیل گروه فرقان و چپ مذهبی در دوران بعد از انقلاب به شدت با ایران قبل از اسلام مشکل داشتند و میگفتند آثار تاریخی آن دوره، نمادهای ظلم هستند و باید نابود شوند. مثل طالبان که این کار را در افغانستان انجام میدادند. با همین شدت و حدت، همه اینها را شریعتی بنیان گذاشت.در برابر این رویکرد، مقاومت صورت میگیرد. مثلا دارالتبلیغ اسلامی راه میافتد و آقای مکارم شیرازی در مخالفت با این چپگرایی فعال میشود. یعنی ساختار به چپها اجازه پیشروی نمیدهد.
شریعتی میگفت در دوره صفویه تلاش شد تا برای تشیع اصالتی ایرانی تراشیده شود و مثلا گفته شود که بعد از حضرت زهرا، شهربانو مادر ائمه است. او میگوید هدف این قصهسازیها ایجاد نوعی الگوی باستانی است تا نظام پادشاهی را که از زمان ساسانیان در ایران منقرض شده بود، در دوران صفویه با ارجاع به نمادهای مذهبی گوناگون، بازتولید کنند. بعد از اینکه این مباحث را شریعتی مطرح کرد ابتدا سیدحسین نصر و بعد هم آقای مطهری از حسینیه ارشاد خارج میشوند.
اوج کار شریعتی، بهنظر من، تشیع علوی و تشیع صفوی اوست. شریعتی در این کتاب بیشتر با همین بحث باستانگرایی درگیر میشود. شریعتی هم رجعت به گذشته داشت، اما رجعت به گذشته او توأم با نفی ایرانیت بود. شریعتی با ایرانیت تولیدشده در منابع اسلامی مشکل داشت و میگفت این ایرانیت باید رد شود؛ چراکه این منابع، منابع تشیع شاهنشاهی و تشیع زر و زور و تزویر است و هر کسی هم که در این مسیر میاندیشد و قلم میزند، در راستای بازتولید تشیع شاهنشاهی عمل میکند. یعنی شریعتی مسیر حرکت فکری مطهری را هم در همین راستا میدید.
اینکه علامه طباطبایی شریعتی را کافر خواند، بیدلیل نبود؛ چراکه علامه با مطهری و سیدحسین نصر همدل و همسو بود. تا اینکه شریعتی از زندان بیرون میآید. او پس از آزادی، میخواهد جبران کند و آن مقالات مشهور را درباره ایران و اسلام مینویسد. یعنی شریعتی هم مجبور میشود که از مسیر قبلیاش برگردد.
سیدحسین نصر در خاطراتش اشاره میکند که علامه طباطبایی در آن دوره میگوید چرا مطهری وارد مبارزه سیاسی شده است؟ یعنی همانطور که ما شریعتیِ متأخر داریم، مطهریِ متأخر هم داریم. مطهری در دو سه سال آخر عمرش شدیدا انقلابی میشود و در مدرسه حقانی تدریس میکند و از سیدحسین نصر جدا میشود.
مطهری در آن سالها هم از شریعتی و هم از سیدحسین نصر جدا شده بود. حتی از علامه طباطبایی هم جدا شده بود. مطهری در آستانه انقلاب کاملا تنها شده بود. به همین دلیل در جلسات هانری کربن و علامه طباطبایی یا در جلسات ایزوتسو شرکت نمیکند. مطهری در سالهای آخر عمرش رهسپار قم میشود و ما باید ببینیم شاگردان مطهری در حسینیه ارگ از چه تیپ آدمهایی بودند؟
فردید کسی بود که اساسنامه حزب رستاخیر را نوشت. یعنی اینقدر شاهنشاهی بود. او طراح و مغز متفکر حزب رستاخیز بود. انقلاب اسلامی که آغاز میشود، مرحوم فردید در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران علیه انقلاب سخنرانی میکند. من این را با یک واسطه از مرحوم ابوالحمد شنیدم. فردید از چپگرایی انقلابی انتقاد کرده بود و مخالف پاناسلامیسم بود.
زمانی که بعد از انقلاب، اسلامیتی پدید میآید که سعی میکند ایران پس از اسلام را بازتولید کند، نتیجه این میشود که فردید به میدان بیاید و با طیف چپ اسلامی درگیر شود؛ فردیدی که به معنای کاملا عام سنتگرا بود و با استناد به ریشه لغات میخواست بگوید همه در تاریخ بشر در آغاز یکسان بودند و بعد دچار تکثر و سوءتفاهم شدند.


