گفت و گوی چهره به چهره با ۱۰ شهروند بازنشسته از مشاغل مختلف درباره مشکلات معیشتی و درمانی آنها در دوران بازنشستگی
رها صادقی
سی سال کم نیست و یک عمر محسوب می شود. یک عمری که به کار و تلاش می گذرد به این امید که شاید بعد از این سال ها بشود با خیال آسوده تر زندگی کرد. این سی سال کار مداوم و هر سال؛ حکایت کارمندان، حقوق بگیران و بیمه شده هاست تا در نهایت به یک آب باریکه ختم شود. آب باریکه ای که این روزها با بالا رفتن خرج و مخارج زندگی هر روز باریکتر هم می شود. چون باید با همین حقوق که معمولا اندک است یک زندگی را چرخاند. زندگی که در آن باید دختر را شوهر دهند و جهیزیه تهیه کنند، پسرشان را سر و سامان دهند و برایش عروسی بگیرند و خانه و سرپناهش را تامین کنند، سیسمونی‌های رنگارنگ برای نوه هایشان تهیه کنند، آخر هفته ها از عروس و دامادها و نوه ها در خانه شان میزبانی کنند و در کنار تمام این دغدغه ها خرج و مخارج بیماری و دوا و دکتر و قسط و کرایه خانه و خوراک و پوشاک و… را هم اضافه کنید دیگر جانی برای بازنشسته‌ای که نهایت یک تا دو میلیون تومان حقوق می گیرد نمی ماند. در صورتی که در حالت طبیعی وقتی دوران بازنشستگی فرا می رسد، فرد بازنشسته نباید دغدغه ای داشته باشد و باید به استراحت و سفر عمربگذراند. نه اینکه مجبور باشد برای تامین مخارج زندگی‌اش شغل دومی داشته تا از این طریق امرار معاش کند و در نهایت باز هم هشتش گروی نه‌اش باشد. در این گزارش به سراغ چند بازنشسته در شهر رفتیم. بازنشسته‌هایی که با حقوق اندکشان یا مجبور هستند بسوزند و بسازند یا چاره ای ندارند جز اینکه با وجود سن بالایشان همچنان کار کنند و کار کنند تا شرمنده همسر، فرزند، عروس، داماد، نوه و حتی خودشان هم نشوند. از راننده تاکسی و فروشنده و معلم گرفته تا کفاشی که کنار خیابان برای امرار معاشش مجبور به تعمیر و واکس زدن کفش های رهگذران است. این گزارش روایتی دست اول از مشکلاتی است که بازنشسته های ما با آن دست و پنجه نرم می کنند.
نکندصندوق بازنشستگی خالی شود
سید تقی موسویان بازنشسته و راننده تاکسی
موهایش سفید است و کم پشت. ریش تنکی هم دارد و یک دستمال یزدی دور یکی از دست هایش پیچیده و هر از گاهی عرقی که بر پیشانی‌اش می نشیند را پاک می کند. سید تقی موسویان، متولد سال ۳۱ است و ۶۵ ساله. ۳۲ سال تکنسین لوازم صوتی و تصویری بوده و سال ۸۸ بازنشسته می شود اما با حقوق ۸۰۰ هزار تومان ‌ باید همچنان کار کند. او ‌ می گوید: «زمانی که من بازنشسته شدم حقوق کمی می گرفتم که با داشتن سه فرزند و مستاجری واقعا زندگی ام نمی چرخید. برای همین یک پیکان داشتم ‌ روی آن از طرف شهرداری یک خط قرمز کشیدم و یک مقدار کوپن به من دادند و دیگر با ماشین کار کردم تا اینکه ماشین را به تاکسی تبدیل و هنوز هم روی آن کار می کنم.» او در همین مدت دو پسرش را داماد کرده است؛ اما هنوز یک دختر در خانه دارد که باید همچنان برای سر و سامان دادنش تلاش کند: «سه فرزند دارم یک دختر و دو پسر. پسرهایم ازدواج کرده اند و خرج دخترم هنوز با من است. من ۷ صبح به سر کار می آیم تا ۵ بعد ازظهر پشت فرمان هستم و مسافر سوار می کنم.» سیدتقی از حقوق اندکش گلایه دارد که مجبور است در این سن و سال همچنان کار کند و در دود و دم و ترافیک تهران چشم انتظار مسافر باشد: «تازه امسال حقوق ام به یک میلیون و ۳۰۰ هزارتومان رسیده است. با این پول که نمی شود زندگی کرد. تمام آن حقوق ام برای قسط و وام می رود و همین الان برای ماشین جدیدی که گرفته ایم ماهی ۵۷۰ هزار تومان باید پرداخت کنیم. برای همین چاره ای جز مسافرکشی ندار‌م. خودم مریض هستم اما وقتی می بینم که نان‌آور خانه ام و زن و بچه‌ام چشم امیدشان من است نباید آنها را ناامید کنم. از من هم کار دیگری جز مسافرکشی برنمی آید. الان هم که می گویند صندوق بازنشستگی خالی شده و تن و بدن مان می لرزد که نکند همین آب باریکه ای که با آن قسط و قرض هایمان را می دهیم هم قطع کنند…»
با بیماری در دوران بازنشستگی باید‌کار‌کنم
مرتضی گریزپا. بازنشسته وزارت بهداشت و راننده تاکسی
مرتضی گریزپا، با وجود آنکه ۶۲ ساله است و بیمار اما مجبور است همچنان کار کند. او هم مانند بسیاری از بازنشسته های دیگر با پول بازنشستگی اش یک تاکسی تهیه کرده و هر روز با آن کار می کند. حقوق یک میلیون و ۳۰۰ هزار تومانی دارد و هزار چاله و مشکلات مالی که با این حقوق همچنان بسیاری از چاله هایش خالی مانده است. تمام موهایش سفید شده و دست هایش می‌لرزد و با این حال همچنان باید کار کند تا هم خرج زندگی اش را تامین کند و هم خرج هزینه های درمانی خودش را. یک فرزند دارد و می گوید: «من بیمارهای زیادی دارم و با وجود آنکه یک سال می‌شود با ۲۷ سال کار و به دلیل بیماری ام از دانشگاه علوم پزشکی ایران بازنشسته شده‌ام و همچنان باید کار کنم. همین چند روز پیش بود که در بیمارستان بستری شدم و بیش از یک میلیون تومان هزینه درمانم شد. این پول ها را باید از کجا تامین کنم؟ خودم نان آور خانه هستم و همسرم خانه‌دار. یک فرزند دارم و باید به خاطر او هر روز از ساعت ۷ صبح به خط بیایم و تا ۵ بعداز ظهر کار کنم. در آخر هم فکر کردید چند بار نوبت به من می رسد؟ خیلی خلوت باشد سه بار. در نهایت روزهای دیگر فقط دو بار می توانم مسافر سوار کنم که یک بار آن خرج بنزین می شود.» او گلایه می کند از وضعیت موجود و می گوید: «هم سن و سال های من آن هم مریض الان باید استراحت کنند و در مکان هایی که آب و هوای خوش دارد مستقر شوند. نه اینکه مانند من در دل دود و دم و سرو صدا و سر و کله زدن با مسافر بگذرد. واقعا نمی دانیم روزهایمان چطور می گذرد. تمام امیدمان این است که بتوانیم شکم زن و بچه مان را سیر کنیم. وگرنه خودمان دیگر از این دنیا چه می خواهیم. به زمانی رسیدیم که باید الک مان را بیاویزیم اما روزگار این اجازه را به ما نمی دهد…»
در‌۷۷ سالگی‌هم آسایش نیست
مرتضی سلیمی.کارمند بازنشسته
باوجود ۷۷ سال سن سرکار می‌رود، بازنشسته‌ است؛ اما می گوید مستمری اش کفاف هزینه‌های زندگی‌اش را نمی‌دهد و پس از ۳۰ سال خدمت در یک اداره دولتی تا به امروز همچنان کار می کند تا از پس مخارج سنگین زندگی اش بربیاید. مرتضی سلیمی هر چین و چروک صورتش حکایت های زیادی دارد که نشان می دهد دشواری ها و سختی های زندگی آنها را بر صورتش کشیده و ماندگار شده است و همچنان روزی تا ۱۰ ساعت کار می کند . او می گوید: «تمامی سال‌های زندگی‌‌ام را حتی بعد از بازنشستگی کار کرده‌ام. هزینه‌های زندگی سال به سال روبه افزایش است اما مستمری‌ها چند سالی متناسب با نرخ تورم افزایش نداشت و زندگی بازنشستگان با دشواری‌های زیادی روبرو شد و بسیاری از هم سن و سال‌های من با وجود مشکلاتشان به دلیل مشکلات جسمی یا بیماری‌هایشان اصلا نمی‌توانند سرکار بروند. من همین‌که هنوز توان کار کردن دارم و می‌توانم روزانه بین ۸ تا ۱۰ ساعت سرکار باشم خدا را شکر می‌کنم، اما حق من این نبود که بعد از ۳۰ سال خدمت خالصانه دهه‌های پایانی عمرم را همچنان مانند یک کارمند سرکار بروم.» او با انتقاد از اینکه گفته می شود سالمندان هزینه‌های‌شان کمتر است می گوید: «اینکه سالمندان یا بازنشستگان هزینه‌‌های زندگی‌شان کمتر از میانسالان و جوانان است تصور غلطی است. من پدر ۴ فرزند هستم و یک دختر مجرد در خانه دارم با توجه به موقعیت خانوادگی و اجتماعی‌ام به هر حال رفت و آمد خانوادگی و فامیلی دارم. با یک محاسبه سرانگشتی از قیمت گوشت روغن و شکر و برنج و … مشخص می‌شود که حتی هزینه‌ پذیرایی هر چند ساده از میهمانان با مستمری بازنشستگی غیر ممکن است. حالا هزینه‌های درمانی هم به یکی از پایه‌های ثابت هزینه‌های ماهیانه تبدیل شده. از فیزیوتراپی و بیماری قلب گرفته تا قرص فشار خون و جراحی آب مروارید و حتی عمل های جراحی ارتوپدی هم معمولا هزینه‌های مخصوص به خودش را دارد. الان دختر من در شرف ازدواج است و من به عنوان یک پدر لازم است تا یک جهیزیه مختصر برای دخترم فراهم کنم. حساب که می‌کنم می‌بینیم حداقل باید ۳۰-۴۰ میلیون تومان هزینه کنم که اگر سرکار نروم چطور می‌توانم این مبلغ را تامین کنم؟‌ پرسش اصلی این است که در کشوری که ذخائر سرشار نفت و گاز دارد چرا باید وضعیت بازنشستگان اسفناک باشد؟ چرا باید یک بازنشسته در سن ۷۷ سالگی همچنان ناچار باشد برای تامین مخارج یک زندگی ساده و معمولی سرکار برود؟»
هزینه‌های درمان ما بالاست
علی حیدریان.معلم بازنشسته
علی حیدریان سال ۸۷ از آموزش و پرورش بازنشسته شده ‌ و حالا با ۶۲ سال سن همچنان مجبور است کار کند. او می گوید: «سال ۸۷ با حقوق ۴۰۰ هزار تومان بازنشسته شدم. الان هم حقوق ام به یک میلیون و ۷۰۰ هزارتومان رسیده است که ۴۰۰ هزار تومان آن بابت قسط می رود. سال گذشته در مدرسه های دولتی ۱۲ ساعت به بازنشسته ها کلاس می دادند از آن زمان تا امروز هنوز هیچ پرداختی نداشته ایم و خیلی ها مانند من هستند. بعضی ها حتی به جای کس دیگری سر کلاس رفته اند چون به پول آن احتیاج داشتند. امسال هم چون نیروی جوان گرفته اند دیگر به ما بازنشسته ها کلاس ندادند که البته این کار منطقی است و باید به هر حال به نیروهای جوان بها داد.»
او نیز مانند سایر بازنشسته های آموزش و پرورش از شرایط بیمه درمانی گلایه‌مند است و معتقد است که تسهیلات خوبی ارائه نمی دهند در صورتی که بازنشسته ها بیشتر نیاز به طول درمان دارند و می گوید ‌ دغدغه‌ها آنقدر زیاد است که یک معلم بازنشسته را بر آن می دارد تا همچنان کارکند چون مسئولیت فرزندانشان را مانند خودش برعهده دارد: «دو فرزند پسر دارم که هر دو ازدواج کرده اند اما یکی از آنها ‌ به دلیل شرایط بد اقتصادی بیکار شده و به هر حال پسرم است و باید هوای او را هم داشته باشم تا شرمنده زن و بچه اش نباشد. متاسفانه ما پدرهای ایرانی تا آخر عمر مسئولیت فرزندانمان را برعهده داریم. وقتی بازنشسته می شوی مشکلات هم به سراغت می آید. به هر حال باید زندگی را چرخاند. از وقتی که دیگر به ما کلاس ندادند من مشغول کار فروش تصفیه آب منازل شدم اما شرایط اقتصادی آنقدر بسامان نیست که این کار هم درآمد خوبی داشته باشد. به هر حال باید گذراند. الان هم همه چیز گران شده و شرایط بازنشسته‌ها خیلی فرق نکرده است. آمد و رفت ما زیاد است. تعداد بیماری هایی که سراغ ما می آید بیشتر است. هزینه های پزشکی و درمان مان بالاست. اول فصل میوه ها گران تر می شود. باید جلوی عروس و داماد آبرومند باشی تا فرزندت شرمنده نشود. زندگی در زمان بازنشستگی روی ناخوشش را زیادی به رخ می کشد.»
بازنشستگی در ایران به معنی فراغت نیست
مهناز خرمی بازنشسته آموزش و پرورش
مهناز خرمی، بازنشسته آموزش و پرورش است و همچنان در مدارس غیرانتفاعی تدریس می کند. مشکلات زندگی باعث می شود هیچ وقت به فکر فراغت و استراحت نیفتد . او می گوید: «دو سالی است که بازنشسته شده ام؛ ولی بعد از یک سال باز در یک مدرسه غیرانتفاعی به عنوان معلم چهارم دبستان مشغول به کار هستم. ما بر خلاف کشورهای دیگر حتی در سن جوانی و فقط با ۳۰ سال سابقه کار بازنشسته می‌شویم. در حالی که هنوز توان کار داریم و بعد از بازنشستگی دیگر جامعه کاری ما را به سختی قبول می‌کند یا حتی نمی‌پذیرد. من معتقدم که بایستی به بازنشستگان هم مسئولیت‌هایی در جاهای مختلف داده‌شود یا درآمد ما در حدی باشد که افسوس تباه کردن عمرمان را نداشته باشیم. درآمد بازنشسته ها باید حتما اضافه شود تا بعد از ۳۰ سال کار دیگر نیاز به کار کردن و تحمل سختی‌ها نباشد.» او معتقد است سال های بعد از بازنشستگی مرگ تدریجی است که باید با آن سوخت و ساخت: «بازنشستگی در ایران به نظر من به معنی فراغت نیست بلکه اگر شخص توانایی کار هم نداشته باشد، در واقع به معنی حکم مرگ تدریجی است. چون در اکثر مواقع یک حقوق بخور و نمیر می‌گیرد و دیگران هم به چشم یک آدم سربار و بلااستفاده به او نگاه می‌کنند. بنابراین بسیاری منجمله خود من، بهترین حالت برایمان این است که به مجرد بازنشستگی، کار دیگری را شروع کنند و تا زمان مرگ کار کنیم. در کشورهای دیگر افراد بعداز بازنشستگی دست همسر خود را می گیرند و می روند سفرهای دور دنیا. ولی ما تازه هزینه‌های زندگی‌مان افزایش می‌یابد.خرج تحصیل فرزندان دانشجو و… افراد هم سن و سال من باید با نوه هایمان سرگرم باشیم و از بودن با آنها لذت ببریم؛ اما با وجود شرایط کنونی باید نقش مادربزرگ بودن را فراموش کنیم و با هزار ضعف و ناتوانی و بیماری از صبح تا شب بدویم. با توجه به افزایش سن ازدواج جوانان، ازدواج های بسیاری از فرزندان همزمان با دوران بازنشستگی والدین است که خود با مشکلات مالی روبرو هستند. به هر حال آنها وظیفه ما می دانند که چون آنها را به دنیا آورده ایم باید همچنان پشتیبان شان باشیم تا در نهایت تامین قرار گیرند. از یک طرف حق دارند و از طرف دیگر هم باید جوان ها کمی ما را درک کنند که خب به این سادگی ها نیست.»
‌۷۰ ساله شدیم بایدبمیریم
محبوبه اسماعیلی معلم بازنشسته
محبوبه اسماعیلی، ۵۸ ساله است و از سال ۸۸ بازنشسته شده و ۳۰ سال به عنوان مدیر و معلم مدارس مختلف در آموزش و پرورش خدمت کرده است. همسرش هم مانند خودش معلم و مدیر بوده و حالا هر دو بازنشسته هستند. با وجود آنکه هر دو حقوق بگیرند اما همسرش همچنان مجبور است کار کند چون صاحب فرزند و نوه هستند . او می گوید: «تمام بازنشسته ها مشکل دارند اما مشکلات بازنشسته های آموزش و پرورش بیشتر است. چون هنوز هم یک نظام هماهنگ پرداخت حقوق برای ما اجرا نمی شود. در صورتی که بازنشسته هایی که در اداره های دیگر بودند الان حداقل تا حدودی اوضاع‌شان از ما بهتر است اما گلایه ها و مشکلات آنها هم کم نیست. مثلا بازنشسته های بخش های دیگر ممکن است تسهیلاتی مانند مراکز تفریحی و مسافرتی به صورت نیم بها و حتی رایگان داشته باشند اما در آموزش و پرورش اصلا چنین چیزی وجود ندارد و اگر داشته باشد یک فرهنگی تنها می تواند در طول عمرش یک یا دو بار استفاده کند که مربوط به کانون بازنشستگی می شود. من کسی هستم که با تکیه به حقوق همسرم زندگی‌مان را می چرخانیم اما کسانی هستند که فقط یک نفرشان کار کرده و حالا بار کل زندگی بر دوشش است و واقعا تحمل این بار کار ساده ای نیست.» او با انتقاد از معضلی به نام بیمه می گوید: «حالا در این میان بیمه آموزش و پرورش اصلا خوب نیست. یک زمانی ما بیمه طلایی داشتیم که تخفیف های خوبی می داد اما در حال حاضر این بیمه فقط زمانی به کارمان می آید که بستری بشویم. در صورتی که ما در این سن و سال خرج دوا، دکتر، آزمایشگاه و… زیادی داریم که با حقوق یک میلیون و ۸۰۰ هزار تومان اصلا نمی توانیم از پس آن بربیاییم. از طرف دیگر هر سال از ما مبلغی به عنوان بیمه عمر کم می کنند اما ‌ زمانی به کارمان می آید که در ۷۰ سالگی بمیریم! آخر کجای دنیا با بازنشسته هایش این کار را می‌کند که اگر از ۷۰ سال بیشتر عمر کنی بیمه عمر نداری و هر چه داده ای دود می شود و به هوا می رود؟! در صورتی که در همه جای دنیا بیمه عمر شرایط مختلفی دارد مثلا یک نفر می پذیرد که تا ۸۰ سالگی اش را پرداخت کند یا اصلا تا ۶۰ سالگی اش و حق انتخاب را به فرد می دهند اما ما این حق انتخاب را نداریم و به نظرم یک نوع توهین به حساب می آید.»
کفاشی‌کنار‌خیابان بعد از بازنشستگی
اکبر شریفی.آشپز و کفاش
اکبر شریفی، مرد ۷۸ ساله ای است که از ۱۰ سال پیش سندان کفاشی خود را برداشته و پاشنه کفشش را ورکشیده و هر روز از ساعت ۸ونیم صبح در حوالی بلوار کشاورز نبش خیابان فلسطین می نشیند. ۸ فرزند دارد که فعلا دو نفر آنها در خانه هستند و علاوه بر خرج خود و همسرش باید خرج آنها را هم بدهد. سن اش آنقدر زیاد است که کسی نباید انتظار‌ داشته باشد کار کند؛ اما می‌گوید زندگی خرج دارد و باید خرج زن و بچه اش را بدهد. همین دوخت و دوز، تعمیر و واکس زدن کفش را مدیون دو سال سربازی اش می داند که در دوران جوانی‌اش رفته و الان می تواند از طریق همین راه کسب روزی کند. در زمان صحبت کردن دست از کار نمی کشد و همچنان که مشغول تعمیر یک پاشنه کفش زنانه است می گوید: «من را اینطور نبینید. تا پنجم قدیم درس خوانده ام و سواد دارم. قبلا در دانشگاه آزاد اسلامی مسئول بخش آشپزخانه بودم. ۱۸ سال کار کردم اما بدون دلیل بازخرید شدم.» دست هایش آنقدر پینه بسته و زمخت شده است که نشان از زحمت و مرارت چندین دهه کار و فعالیت را می دهد. اما باز هم همین دست ها نوید می دهند هنوز هم جانی برای کار کردن دارند و می تواند دل صاحبش را برای همچنان کارآمد بودنشان خوش کند. او می‌گوید: «آن زمان که سربازی می رفتم مسئول تعمیر پوتین‌های سربازها بودم. برای همین آنقدر پوتین تعمیر کردم که بعد از این همه سال که از آن دوران می گذرد هنوز بلد هستم چه کار باید بکنم. وقتی که دیگر کاری در آشپزخانه دانشگاه نداشتم به هر حال برای کسب درآمد باید کاری می کردم. احساس کردم شاید همین کفاشی که در دوران جوانی ام یاد گرفتم می تواند کمک حالم باشد. اما نه جایی داشتم، نه سرمایه ای و نه وسایل آنچنان زیادی. برای همین تصمیم گرفتم کنار خیابان بنشینم و مشغول کار شوم. از آن زمان که تصمیم به این کار گرفتم ۱۰ سال می گذرد.» او در همین سال ها هر روز کنار خیابان بلوار کشاورز می نشیند و مشغول است.
چاره ای نیست باید‌کار‌کنیم
علی ایرانی. بازنشسته مخابرات
علی ایرانی بازنشسته سازمان مخابرات است. با ۷۱ سال سن از سال ۶۹ بازنشسته شده اما با این حال همچنان مجبور است کار کند و در یک مغازه فروشندگی می کند چون با حقوق کم اش نمی تواند خرج دختر دانشجوی در خانه مانده اش بعلاوه ۱۲ فرزند، نوه و نتیجه را بدهد . او می گوید: «من سن بالایی دارم با این حال هنوز هم مجبورم کار کنم. شما بگویید اگر سالی یک بار هم بخواهم همه خانواده ام را دور هم جمع کنم و یک وعده غذا با هم بخوریم حقوق چند ماه‌ام را باید پرداخت کنم؟! حالا هزینه های مسافرت، درمان، دید و بازدید و… را در نظر نگیرید.» او با انتقاد از وعده هایی که هیچ وقت عملی نمی شود گفت: «حتی حق عائله‌مندی هم افزایشی نیافته‌است. با توجه به اینکه ماه ها از صدور حکم می گذرد، اما از افزایش حق عائله‌مندی خبری نیست. ما وعده زیاد شنیدیم؛ اما از مسئولان انتظار داریم بیشتر به این قشر توجه کنند. دوران پیری است و هزار مشکل و بیماری. اما مهمترین مشکلی که ما داریم عدم تمکن مالی است که در حقیقت به خاطر حقوق اندکی است که دریافت می کنیم، حقوقی که دولت به ما می دهد جوابگوی نیازهای ما نیست، ما بازنشسته ها با داشتن فرزندان و عروس و داماد چگونه می توانیم با این حقوق های کم یک زندگی آبرومندانه داشته باشیم! برای پسر یا دختر دم بخت‌مان خرج عروسی دهیم و جهیزیه تهیه کنیم یا چگونه هزینه تحصیل دانشگاه بچه ها و هزار خرج و برج دیگر را بدهیم؟ باید کار کنیم. چاره ای وجود ندارد. من هنوز هم نتوانستم یک مسافرت بدون دغدغه بروم. آخر پولی برایم نمی ماند که بخواهم حتی یک شلوار جدید برای خودم تهیه کنم چه برسد به اینکه بخواهم فکر تفریح و گشت و گذار باشم. هر چه داریم از پول و جان و وقت برای عزیزانم است. همین که ببینم فرزندان خوشحال هستند و جلوی زن و بچه و شوهرشان شرمنده نمی شوند برایم کافی است…»
نسلی که بازنشسته نمی شوند
علی اصغر ابراهیمی.راننده بازنشسته
«تمام عمرم را کار کردم از وقتی که نوجوان بودم. از کارگر ساختمانی تا شوفری ماشین سنگین همیشه و همیشه بیش از توانم کار کردم تا خرج و مخارج خانواده ام را بدهم.» اینها جملات نخستین علی اصغر ابراهیمی است که با وجود از کارافتادگی همچنان مجبور است کار کند . او می گوید: «شغل من آزاد بود به همین دلیل بیمه ای نداشتم؛ اما یک روز همکاری ام با شرکتی شروع شد و دفترچه کار برایم صادر کردند. به واسطه این دفترچه بیمه شدم. برای هر باری که با ماشین به شهرستان می بردم بارنامه صادر می شد و چندهزارتومانی پرداخت می کردم. مبلغ بر اساس تُناژ بار متغیر بود. مبلغ در آخر هر ماه زیاد می شد؛ اما برای آسایش پیری ام قبول کردم. دلم خوش بود که روزگار پیری حداقل استراحت می کنم. همیشه کسانی که شغل آزاد دارند غبطه حقوق بگیران را می خورند و می گویند حداقل یک آب باریکه دارند که با آن روزگار را بگذرانند و آخر هر ماه یک مبلغی به حساب شان واریز می شود. اما از قدیم گفته اند آواز دهل از دور خوش است.» او وقتی قبل از آن که به سن ۶۰ سالگی برسد سکته می کند و از کار افتاده می شود اما روزگار نمی گذارد کمی استراحت کند . او می‌گوید: «قبل از ۶۰ سالگی سکته کردم و از کارافتاده شدم. با وجود اینکه شغلم سخت بود و مبلغی که برای بیمه می ریختم بالا بود اما بیمه با حداقل حقوق بازنشسته ام کرد. امسال حقوقم به یک میلیون و ۱۰۰ هزار تومان رسیده با این حقوق در سن ۶۸ سالگی نمی توانم گذران زندگی کنم و مجبورم کار کنم. چون دختر ازدواج نکرده دارم. مثل اینکه تا آخر عمرم باید کارکنم و چاره ای نیست. همه چیز گران شده و حقوق بازنشستگی ام کفاف زندگی‌مان را نمی دهد. چند مدتی راننده شرکتی بودم و خستگی و کار زیاد بود؛ اما بیکار شدم و امروز مسافرکشی می کنم. نسل من و امثال من باید تا آخرین لحظه عمرمان کار کنیم.»
روزی ۱۸ ساعت‌کار
فاضل نجفی. نظامی بازنشسته
تمام فکر و خیالش به سر و سامان دادن دو پسرش می گذرد. دو پسری که نگذاشته آب در دلشان تکان بخورد و آرزویش خوشبختی آنهاست. برای همین بعد از بازنشستگی اش همچنان ‌ نزدیک به ۱۸ ساعت کار کند. ۵۱ ساله است و نظامی و بعد از ۳۰ سال خدمت و ۶-۷ سال بودن در جبهه های جنگ از دو سال پیش که بازنشسته شده هر روز ساعت ۴ صبح سوار بر تاکسی اش می شود و تا ۷ شب مسافر سوار می کند. نامش فاضل نجفی است . او می گوید: «دو سال و نیم می شود که با حقوق دو میلیون و خرده ای بازنشسته ارتش شده ام. بعد از بازنشستگی دیدم نمی توانم در خانه بمانم. ‌ دو پسر دارم که بزرگ شده بودند و باید به فکر هزینه هایشان‌می‌ بودم. پسر بزرگم دانشجوی فوق لیسانس است و تازه یک ماه می شود ‌ کار پیدا کرده و پسر دومم دانشجوی لیسانس است و هنوز بیکار. یکی از پسرهایم به خاطر جبهه هایی که داشتم ۷ ماه از سربازی اش کم شد اما باید باقی را بگذراند. پسر دومم هم کل سربازی اش را باید برود. برای همین دو سال پیش با پول بازنشستگی ام یک تاکسی خریدم و روی آن کار می کنم.» او از صبح زود پشت فرمان می نشیند و بعضی روزها تا ۱۸ ساعت کار می کند: «پسر بزرگم تازه ازدواج کرده. هر روز شده ۱۸ ساعت کار کردم تا خرج عروسی اش را جور کنم. دیگر با زیر ۵۰ میلیون تومان نمی شود عروسی گرفت. یک خانه هم برایش اجاره کردم. پسر دومم هم نامزد کرده است و باید فکری به حال عروسی او هم بکنم. مخارج زندگی بالاست. زندگی مان با این حقوق ها و مسافرکشی واقعا نمی چرخد. ۷۰-۸۰ درصد راننده های تاکسی که شما می بینید بازنشسته هایی هستند که مانند من مجبورند برای چرخاندن زندگی کار کنند. همه ما از سر ناچاری کار می کنیم. من اصلا زن و بچه ام را نمی بینم وقتی به خانه می رسم آنقدر خسته ام که فقط می خواهم بخوابم.»

(منتشر شده در ویژه نامه هفت صبح درباره صندوق های بازنشستگی)

برای پیگیری اخباراقتصادیاینجا کلیک کنید.