…
نکته جالب ویژه درباره این ماجرا این است که آمریکا ۶۰ سال پیشتر در دوران دولت آیزنهاور طرحی تقریبا مشابه را به اجرا گذاشته بود. کندی در مقاله خود می افزاید: «در طول دهه ۱۹۵۰ پرزیدنت آیزنهاور و برادران دالاس جنگی پنهانی را علیه ناسیونالیسم عربی به راه انداختند که آلن دالس مدیر سیا آن را با کمونیسم برابر می دانست…به خصوص زمانی که حاکمیت مستقل اعراب، امتیازات نفتی آنها را مورد تهدید قرار داد. آنها کمک های نظامی محرمانه آمریکا را به مستبدین عربستان سعودی، اردن، عراق و لبنان تزریق کردند و از دست نشاندگانی با ایدئولوژی های جهادی محافظه کارانه پشتیبانی کردند که آنها را به چشم پادزهری قابل اعتماد برای مارکسیسم شوروی می دیدند…
سیا در سال ۱۹۴۹ دخالت فعال خود را در سوریه آغاز کرد، یعنی تقریبا یک سال بعد از ایجاد این سازمان…شکری الکویتی رئیس جمهور دمکراتیک انتخاب شده در پذیرش خط لوله ترانس عربی که پروژه ای آمریکایی با هدف متصل کردن میادین نفتی عربستان سعودی به بنادر لبنان از طریق سوریه بود، تردید داشت…بنابراین سیا کودتایی را مهندسی کرد و الکویتی را با دیکتاتور برگزیده سیا و کلاهبردار دارای محکومیت به نام حسنی الزعیم جایگزین کرد. الزعیم زمان لازم را برای انحلال پارلمان و تصویب خط لوله آمریکایی به دست نیاورد، چرا که ۱۴ هفته پس از بر سرکارآمدنش مجبور به برکناری شد…
راکی استون نماینده سیا در آوریل ۱۹۵۶ با سه میلیون دلار آمریکایی برای مسلح و تحریک کردن شبه نظامیان اسلامگرا و رشوه دادن به افسران ارتش و سیاستمداران برای سرنگون کردن رژیم سکولار و دمکراتیک انتخاب شده الکویتی وارد دمشق شد….
ولی پول های سیا در به فساد کشاندن افسران ارتش ناکام ماند. سربازان تلاش های سیا برای رشوه دادن را به رژیم بعثی این کشور گزارش دادند. ارتش سوریه به سفارت آمریکا حمله و استون را زندانی کرد. استون بعد از بازجویی های شدید در اعترافاتی تلویزیونی از نقش خود در کودتای ایران و تلاش ناکام سیا برای سرنگون کردن دولت قانونی سوریه پرده برداشت…سپس دولت سوریه تمام سیاستمدارانی را که به آمریکا نزدیک بودند برکنار و آنها را به اتهام خیانت اعدام کرد.»
مشاهده می کنید که تاریخ چگونه در حال تکرار شدن است؟ انگار که سیا تنبل تر از آن بوده که حتی یک دستور کار جدید بنویسد، تنها گرد و خاک های همان نسخه قدیمی را پاک کرده و بازیگران جدیدی را به استخدام خود درآورده است.
خوشبختانه اسد- با کمک ایران، حزب الله و نیروی هوایی روسیه- در برابر تلاش ها برای برکنار کردن خود و بر سر کار آوردن یک عامل دست نشانده آمریکا ایستادگی کرده است. این را نباید به عنوان صحه گذاشتن بی قید و شرط بر اسد به عنوان یک رهبر تعبیر کرد، بلکه باید صحه گذاشتن بر اصلی دانست که امنیت جهانی متکی به آن است، یعنی حفاظت اساسی از حق حاکمیت ملی کشورها و اینکه رکن اصلی قوانین بین المللی باید امتناع از تهاجم بدون تحریکات قبلی باشد، حال چه خصومت ها از سوی یک ارتش صورت گیرد و چه توسط گروه های مسلح نیابتی که برای نیل به همین اهداف راهبری به کار گرفته می شوند تا در موقع لزوم بتوان از پذیرش مسئولیت این حملات شانه خالی کرد. واقعیت این است که هیچ تفاوتی بین حمله بوش به عراق و حمله اوباما به سوریه وجود ندارد. ملاحظات اخلاقی و قانونی این دو یکی است و تنها تفاوتی که در این میان وجود دارد این است که اوباما در مغشوش کردن ذهن مردم آمریکا درباره حقیقت ماوقع و آنچه که در جریان است، موفق تر عمل کرده است.
و آنچه که در جریان است یک عملیات برای تغییر رژیم است: «اسد باید برود.» این شعار دولت آمریکا از همان ابتدا بوده است. اوباما و شرکا می کوشند یک رژیم سکولار و دمکراتیک انتخاب شده را سرنگون کنند که از سرخم کردن دربرابر خواسته های واشنگتن برای تامین راهروهایی جهت خطوط انتقال انرژی که سلطه آمریکا را بر منطقه گسترش می دهد، امتناع می کند. این چیزی است که به راستی در پشت انحراف حواس مقوله داعش و انحراف حواس مقوله «اسد دیکتاتوری بی رحم است» و انحراف حواس مقوله «غیرنظامیان خسته از جنگ در حلب» در جریان است. واشنگتن اهمیتی به هیچ یک این چیزها نمی دهد. آنچه که برای واشنگتن اهمیت دارد نفت، قدرت و پول است. چگونه ممکن است کسی تا حالا این واقعیت را با چیزهای دیگر اشتباه بگیرد؟ کندی در جمع بندی مقاله اش چنین پاسخ این سئوال را می دهد: «ما باید به رسمیت بشناسیم که کشمکش سوریه یک جنگ در میان جنگ های نفتی پنهانی و اعلام نشده فراوانی است که ما طی ۶۵ سال گذشته برای کنترل منابع در خاورمیانه به راه انداخته ایم. و تنها زمانی که ما این کشمکش را به عنوان جنگی نیابتی بر سر یک خط لوله انتقال انرژی ببینیم، این رویدادها برایمان قابل درک می شوند.»
لب کلام در همین چند جمله وجود دارد، شما چنین فکر نمی کنید؟


