روزنامه هفت صبح، علی غفوری| زندگینامه خلبانان ایران گاهی به اندازهای عجیب، غمانگیز و گاهی مهیج است که انسان گمان میکند با تاریخ سروکار ندارد بلکه این افسانه است. افسانه مردانی که تا یک قدمی اعدام رفتند اما با تخفیف نهایتا اخراج شدند و چند هفته بعد از سختترین نقطه جنگ سر درآورده و در نهایت شهید شدند.یکی از خلبانانی که زندگی بس غریبی داشت، سروان چنگیز سپهر بود. جوانی متولد 1328 از محلههای تهران.
وی پس از پایان تحصیلات در دی سال 1348 وارد نیروی هوایی شد و پس از طی دوره پیشرفته پرواز در آمریکا به ایران بازگشت و بهعنوان خلبان اف-5 انتخاب و به پایگاه چهارم شکاری منتقل شد .مهارت او در پرواز سبب شد تا خیلی زود به سطح معلم خلبانی برسد.اوایل دهه 50 زمانی بود که هنوز جنگندههای نسل چهارم وارد عمل نشده بودند و هنوز چالاکی جنگنده و قدرت مانور خلبان حرف اول را میزد.
در این زمان اگرچه برخی از بهترین خلبانان ایرانی برای پرواز با اف-14 فراخوانده میشدند اما بودند خلبانان بزرگی که همچنان اف-5 را ترجیح میدادند. چنگیز از جمله آنها بود. او ترجیح داد که معلم خوبی باشد و جوانان متعددی را نیز برای خلبانی تربیت کرد.خلبان عبدالحمید نجفی، سپهر را بهیاد دارد که در کنار خلبانانی نظیر یزدانشناس، افشار و عسکریفر چگونه از دل و جان برای تربیت خلبان مایه میگذاشتند.
وقایع بعد از انقلاب به ویژه تله بزرگی با نام کودتای نقاب سبب میشود خلبانان متعددی از نیرو جدا شوند.سپهر که آن زمان سرگرد بود نیز از این طوفان سیاه بینصیب نماند تا آنجا که این مرد بزرگ بهجای آنکه در کسوت خلبانی با تجربه به تربیت نیرو بپردازد، به بیرون از نیرو هدایت شده و به اجبار در مغازهای در میدان انقلاب تهران مشغول به کار شد اما چند ماه بعد شرایط تغییر کرد.
سرهنگ فکوری که به درستی ابرهای جنگ را مشاهده میکرد، زمینه را برای بازگشت خلبانان اخراجی یا زندانی فراهم کرد که اگرچه در اواسط شهریور به بنبست خورد اما 31شهریور با حرکت ستونهای بزرگ و بیانتهای زرهی و موتوریزه عراق به سمت ایران، برای هیچ کس شکی باقی نماند که در این شرایط و در نبود لشکرهای آماده زمینی تنها راه کند کردن این ستونها، نیروی هوایی و بالگردهای هوانیروز است.
خلبانان جنگی جوانتر، یکم مهر را بهخاطر دارند…. ورودی پایگاه دزفول غوغایی بر پا بود. خانوادهها در حال خروج از پایگاه بودند و از آن سو نفرات فنی و خلبانان و نیروهای متفرقه میخواستند وارد پایگاه شوند.اینها کسانی بودند که به هر دلیلی از ارتش منفک شده بودند.دژبانها هم برابر مقررات نمیتوانستند بدون هماهنگی کسی را راه دهند.
در این هنگامه کسی با لباس شخصی به درب پایگاه دزفول مراجعه کرد و خود را به دژبانی رساند و به دژبان گفت:به فرمانده بگویید سپهر آمده. دژبان گفت :شما از چه رستهای هستید؟ مجددا پاسخ شنید: بگویید سپهر آمده. چنگیز سپهر و میخواهد همین الان پرواز کند… چنگیز عصر روز 31 شهریور بدون خداحافظی از خانواده، خود را از تهران با قطار به اندیمشک رسانده بود.
سرهنگ تابشفر فرمانده پایگاه خیلی زود سپهر را پذیرفت و او اعلام کرد بدون درجه و حقوق میخواهد با دشمن بجنگد. فکوری چند ساعت قبل به کلیه پایگاهها دستور داده بود که به هیچ خلبانی نه نگویند؛ اگرچه سرهنگ تابشفر بدون دستور فکوری نیز برای استفاده از چنگیز معطل نمیکرد.ان روزها بیشتر خلبانان ستوان دو یا ستوان یک بودند و لیدرها عمدتا دلخور شده یا به خارج رفته بودند یا زندگی در تهران را به پایگاه زیر آتش ترجیح میدادند!
سپهر دوم مهر آماده پرواز بود. فرمانده پایگاه و معاونت عملیات در نقشهای بزرگ حرکت دشمن را روی نقشه نشان میدادند.فلشهای حرکت جناح شمالی سپاه سوم به ویژه دو لشکر 3 و 10 واقعا نگرانکننده بود.سپهر که تجربه بالایی در پرواز داشت، همان ابتدا به معاون عملیات پایگاه گفت هدفهای سخت را ترجیح میدهد و هدف سخت ستونهای زرهی دشمن بود که در یک قدمی عبور از رودخانههای بزرگ خوزستان بودند.
دسته 4 فروندی به فرماندهی سپهر ظهر همان روز به سمت ستونهای زرهی دشمن حرکت کرد.فاصله دشمن با پایگاه آنقدر اندک بود که اصلا فرصتی برای بریف حین پرواز نبود.ستون پیشروی عراقی زیر آتش گم شده بود و معلوم شد که دستههای قبلی کار خود را خوب نجام دادند اما درست چند صد متر عقبتر، واحدهای لشکر 10 از هم باز شده و کاملا شیوه پدافندی گرفته بودند.
اف-5ها هر کدام به سمتی رفتند.زدن تانکهای جدا افتاده بسیار سخت بود و خلبانان مجبور شدند ارتفاع خود را ابتدا افزایش داده و سپس با شیرجه هدف را بزنند و البته نه در یک شیرجه چراکه هدفها پراکنده شده بودند.انبوه تانکها و نفربرهای دشمن به خلبانان فهماند که این تنها ماموریت آن روز آنها نیست.بمبارانها انجام شده و آنها یک ساعت بعد دوباره روی هدف بودند.
روز بعد اما شرایط برای دزفول بدتر شد.دشمن که ابتدا به اشتباه گمان میکرد خبری از حملات هوایی نیست و اصولا ایران هواپیمایی برای پرواز ندارد، برای جلوگیری از نابودی کامل لشکرهای زرهی و موتوریزه دهها زرهپوش مجهز به شلیکا و موشکهای سام به ویژه موشکهای حرارتیاب به دشتهای شمال خوزستان فرستاد.
پایگاه وحدتی آن زمان پروازهای خود را به دو قسمت کرده بود.یکم حملات علیه واحدهای زمینی دشمن و دوم حمله به خطوط پشتیبانی و پلهای دشمن. سپهر ترجیح میداد با تانکها بجنگد.چیزی که بسیاری از خلبانان آن را بسیار سختتر از اهداف پشتیبانی دشمن میدانستند.چراکه اهداف خط مقدم پراکنده و محافظت شده بود.بمب باید به تانک میخورد یا در چند متری آن فرود میآمد؛ درحالیکه زدن یک پل چند صد متری یا یک پالایشگاه احتیاج به دقت در حد چند متر یا گرفتن ارتفاع بسیار پایین نداشت.
روز چهارم مهر اوضاع به مراتب بدتر شد.روزانه چند خلبان خوب به پایگاه باز نمیگشتند و دشمن نیز ریسک از دست دادن صدها تانک و هزاران سرباز را بهجان خریده بود؛ آنقدر دشمن نزدیک شده بود که خلبانان و پرسنل فنی پایگاه چهارم دزفول میتوانستند بخار تانکهای دشمن را از پایگاه ببینند. خلبانها مجبور بودند ابتدا به سمت شرق پرواز کرده و آنگاه به غرب بچرخند تا در دید رادارهای شلیکا و سام قرار نگیرند.
توپهای راداری شلیکا به محض قفل شدن روی هدف تا هواپیما را پودر نمیکرد آن را رها نمیکرد.در چنین شرایطی نبردی که بعدها به جنگ فانتوم و تانک موسوم شد، به سختترین روزهای خود رسید.107 خلبان پایگاه دزفول قسم یاد کردند تا پایگاه را نگاه دارند و از آنسو هزاران سرباز عراقی مجبور بودند دستور فرماندهان خود را اجرا کرده یا با گلوله فرماندهان خود کشته شوند.گفته میشود خلبانان ایرانی در این برهه از جنگ از ناپالم نیز استفاده کردهاند.ستاد کل ارتش، ششم مهر دستور تخلیه پایگاه دزفول را داد و بخش بزرگی از اسناد قرار بود سوزانده شود.
خلبانانی نظیر سپهر آن روزها کم نبودند و به گونهای پروازهای خود را تنظیم میکردند که بین 3 تا 4 ماموریت روی دشمن بروند.بیش از 20 درصد خلبانان دزفول ظرف یک هفته از دست رفتند و طبیعی بود که در این شرایط امکان آنکه خلبانی به پایان ماه اول جنگ برسد خیلی کم بود.تیپ دوی لشکر 92 در کنار واحد 37 رزمی شیراز به سختی در حال دفاع از خط غربی دزفول بودند و در نبود بسیاری از متخصصان تانک و افسران ورزیده زرهی تصفیه شده، با حداقل امکانات مجبور بودند تا با قبول شهادت نیروها زمان بخرند تا نیروهای خودی برسند.
آنها مرتب از پایگاه دزفول درخواست پشتیبانی نزدیک هوایی میکردند و جهت اطلاع خوانندگان، پشتیبانی نزدیک هوایی سختترین نوع عملیات در آن سالها بود چراکه خلبان باید بمبها را به گونهای پرتاب میکرد که نیروهای خودی صدمه نبینند و در عین حال جلوترین قسمت یا نوک پیکان نیروی حملهکننده، آسیب ببیند.این حمله روز 13 مهر به سپهر سپرده شد.خلبان با تجربه که میدانست دشمن تنها چند کیلومتر با پایگاه فاصله دارد مجبور شد تا ابتدا به شمال پرواز کرده و آنگاه با چرخش از شرق پایگاه به سمت جنوب غرب برود.
تراکم نیروهای درگیر طرفین بهخوبی نشان میداد که «خط مقدمی» وجود ندارد و عملا دو نیرو درهم گره خورده بودند.بنابراین مجبور شد با شیرجهای سریع روی دشمن برود تا بلکه حداقل 500 متر عقبتر از خط را بزند. هنگام شیرجه مسلسلها و توپهای دشمن روی او متمرکز شدند.بدنه اف-5 ضعیف نیست اما تمرکز هزاران گلوله با کالیبرهای مختلف میتواند حتی یک هواپیمای بمبافکن بزرگ را نیز از هم بدراند چه برسد به جثه کوچک اف-5! بمبها رها شده و زیر پای خلبان جهنمی عظیم بهپا شد.
سپهر قصد گردش کرد اما گلولهها کار خود را کرده بودند.خلبان تمام تلاش خود را برای گرفتن کنترل هواپیما کرد اما هیچ کاری از دستش برنمیآمد. اکنون برفراز کرخه بود. اینجا بود که هواپیمای از نفس افتاده دیگر جای ماندن نبود و خلبان به ناچار به سمت اجکت رفت اما موشک حرارتی چنان سامانهها و زیر هواپیما را صدمه زد که خلبان برای خروج فرصت نیافت ….
بهجای آمریکا….
راوی بزرگ نبردهای هوایی سرتیپ خلبان علیرضا نمکی، دقیق به خاطر میآورد که در فاصله یکی از لحظات فراغتش که مشغول تماشای تلویزیون بود، چهره چنگیز سپهر را مشاهده کرد که در جواب سؤال خبرنگاری مبنی بر اینکه نظر او درباره حمله بعثیها به مناطق مسکونی چیست، پاسخ داده بود: «ببینین! از قول من به خلبانای نامرد عراقی بگین مرد باشن! بمباران شهرا و ریختن بمب رو سر افراد غیرنظامی و زن و مردای بیدفاع که هنر نیس! اگه راست میگین بیاین مردونه بجنگین! خلاصه از طرف من بهشون بگین اگه فهمیدین که فهمیدین، وگرنه به ولای علی کاری باهاتون میکنم که راه پس و پیشتونو گم کنین…» و علیرضا، هنوز زنگ صدای چنگیز سپهر، رجز خواندنهای رستمگونه او را به یاد میآورد.


