یادداشت| به خاطر یک مُشت توت!
یادداشت| به خاطر یک مُشت توت!
حالا هر وقت از پنجره بیرون را نگاه میکنم با دیدنِ شاخه کُلُفته، قیافۀ آقای کریمان و صدرا جلوی چشمم میآید و ناخودآگاه خندهام میگیرد!
یادداشت| کارت هدیه، یادگاری بیقصه
کارت هدیه فقط یک تکه پلاستیک نیست؛ تصویری است از دنیایی که راحتی را به اصالت ترجیح داده
کارت شناسایی اشتباه میکند، ژنها نه
آیا واقعا ژنهای ما همان چیزی را بازتاب میدهند که برچسبها و هویتهای اجتماعیمان میگویند؟
تکنگاری| از آدمی ملولم و حیوانم آرزوست!
رفقا دور نشید، پارک پردیسان انسان داره و انسانها به خودشون هم رحم نمیکنن چه برسه به ما حیوونای بیزبون
تلاقی: من، کافه ادایی، فرهنگ
هوش مصنوعی، تازه ساخته بشر، امکان این را دارد که تقاطعی برای فرهنگ بسازد؟
تکنگاری| شادیِ ربوده شده، امیدِ بازیافته
از ماجرای تلخ ورزشکاران در کره تا فقدان یکی از الهههای سرزمینمان. هر کدام، زخمی تازه بر روح جمعی ما نشاندند
الهه دیگر برنمیگردد، ما چه باید بکنیم؟
روایتی ازیک قتل تلخ و ضرورتآموزش همگانی برای مواجهه با خطردرخیابانهای ناامن
حبابهایت را بشکن | یادداشتی درباره هنرِ ارتباط با ناشناسها
یک گفتوگوی کوتاه کنار آسانسور، با یک لبخند در صف نان یا حتی با نوشتن چند خط برای کسی که تا پیش از آن، هیچ نبود
مثل تربچهای سرخ در بشقاب سبزی| چرا رنج دیگر دموکراتیک نیست؟
چه کسی گفته که آدمها میمیرند؟
شیرینیهایی که هرگز دهانمان را شیرین نکردند
چند بار برای دیگران «شیرینی» انتخاب کردهایم اما سهمی از آن نبردهایم؟
